
|
| /در پي انصراف فرمانآرا و حاجيان / تالار اصلي همچنان در اختيار «چهره ها» مي ماند؟ |
تالار اصلي تئاتر شهر اين روزها شاهد آخرين مراحل تمرين نمايش «پنجرهها» نوشته و كار فرهاد آييش است.
به گزارش خبرنگار هنري ايسنا، هنوز دكور اين نمايش آماده نشده است اما طبق برنامه قبلي به زودي اين اتفاق رخ ميدهد تا نمايش «پنجرهها» از اوايل شهريور ماه به روي صحنه برود.
اهالي تئاتر اميدوارند با اجراي اين نمايش ، تالار اصلي بتواند رونق گذشته را بازيابد. اين تالار كه با اجراي نمايش «مجلس شبيه در ذكر مصائب ...» توانسته بود انبوه تماشاگران را روانه تئاتر شهر كند، با توقف اجراي اين نمايش دچار ركود شد و هرچند بعد از توقف اجراي اين نمايش بود كه آييش، تمرينات خود را درتالار اصلي آغاز كرد.
زماني كه برنامه تئاتر شهر اعلام شد، نام چندين كارگردان و چهره سينمايي و تلويزيوني براي کار تالار اصلي به چشم ميخورد. طبق برنامهاي كه از سوي شوراي تئاتر شهر مديريتي اعلام شده بود، علاقهمندان تئاتر اميدوار بودند با حضوراين هنرمندان، تالار اصلي همچنان شاهد استقبال چشمگير تماشاگران باشد.
در ميان نامهاي اعلام شده و نشده نام افرادي چون بهمن فرمانآرا و آزيتا حاجيان بيش از ديگران مورد توجه قرار گرفت.

فرمانآرا كه مدتها بود صحنه تئاتر را ترك كرد بود، قصد داشت به دغدغه قديمي خود در مورد اجراي نمايش «مردي براي تمام فصول» پاسخ گويد و مدتي بعد اين شايعه بر سر زبانها افتاد كه گروه بازيگران اين نمايش تشكيل شده و تمرينات آن در فرهنگسراي نياوران آغاز شده است. در تمام اين مدت هيچ گونه خبر رسمي و قطعي از سوي فرمانآرا اعلام نشد اما هنگامي كه ليست اجراهاي نيمه دوم سال اعلام شد، جاي بهمن فرمانآرا خالي بود و آن زمان بود كه او اعلام كرد به دليل كمبود بودجه و عدم توافق بر سر ميزان قرارداد، از اجراي اين نمايش منصرف شده است.

از سوي ديگر آزيتا حاجيان، ديگر كارگرداني بود كه از حدود ٥ سال پيش تصميم داشت نمايش «زن نيك ايالت سچوان» نوشته برتولت برشت را درتالار اصلي اجرا كند.او زمان مديريت مجيد شريفخدايي، درخواست اجراي اين نمايش را مطرح كرد كه هرگز نتوانست با مدير سابق مركز هنرهاي نمايش به توافق برسد. با تغيير مديريت مركز هنرهاي نمايشي و مجموعه تئاتر شهر، حاجيان بار ديگر تقاضاي خود را مطرح كرد و اين بارهم بعد از ٥/١ سال پيگيري نتوانست خود را راضي به اجراي اين نمايش كند چرا كه اجراي آن را مساوي با قرباني شدن نمايش ميدانست.
او خواستاراين بود تا نمايش خود را به مدت ٦٠ شب اجرا كند در حالي كه به او ٣٠ اجرا داده شد و همين موضوع موجب انصراف حاجيان شد چرا كه زماني كه براي اجراي نمايش او در نظر گرفته شده بود، دي ماه بود. زماني كه حاجيان، آن را مناسب اجراي كار خود نميدانست. با توجه به اينكه تقويم جشنواره امسال در مقايسه با سالهاي گذشته چند روزي جلو كشيده شده است.
حاجيان دريافت که نمايش خود را تنها به مدت ٢٣ شب ميتواند اجرا كند و اين تعداد اجرا هرگز مناسب عوامل اين نمايش كه تعدادشان بسيار زياد است، نخواهد بود. حتي انصراف بهمن فرمانآرا هم تغييري در تصميم حاجيان ايجاد نكرد. او به خبرنگار ايسنا گفت: من صدقه سري و نذري نميخواستم و اين اصلا قشنگ نيست كه آدم منتظر انصراف ديگران باشد تا بتواند كار خود را انجام دهد. بعد از مدتها پيگيري، حق خود ميدانستم كه زمان مناسبي براي اجرا دراختيار داشته باشم.
براساس همين گزارش تاكنون اجراي نمايشهاي «پنجرهها» و «ملودي شهرباراني» نوشته اكبر رادي به كارگرداني هادي مرزبان قطعيت يافته است. هرچند به نظر ميرسد در كنار اين نمايشها حتما كار ديگري در اين تالار اجرا خواهد شد چرا كه بعد از اتمام اجراي «پنجرهها» ، «ملودي شهرباراني» مهر ماه ميهمان تالار اصلي خواهد بود و حتي با در نظر گرفتن زمان از دست رفته اين تالار باز هم جاي يك نمايش ديگرخالي خواهد بود. نمايشي كه به نظر ميرسد متعلق به بابك محمدي، كارگردان «حرفهايها» باشد.به گزارش ايسنا محمدي، تقاضاي اجراي اين نمايش را به شوراي تئاتر شهر ارائه كرد. او حساسيتي نداشت كه نمايش خود را حتما در نيمه دوم سال ٨٤ اجرا كند. محمدي كه مطمئن است كمدي «سگهاي پدر» حتما مورد توجه قرار خواهد گرفت، عنوان كرده بود ميتواند نمايش را در جشنواره فجر اجرا كند و بعد از آن در سال ٨٥ نيز آن را به معرض اجراي عمومي بگذارد اما ظاهرا با تغييراتي كه در جدول برنامهها انجام شده است، اجراي اين نمايش درنيمه دوم امسال محتملتر است.
به نويسندگي و كارگرداني حميدرضا آذرنگ
.jpg)
.jpg)
.jpg)
نمايش « فنز »، آخرين اثر درحال اجراي محمد رحمانيان اصلاً نمايش پيچيده و سخت فهمي نيست. نمايش ادا نيست. نمايشي نيست كه شعار بدهد و بخواهد چيزي يا كسي را به رخ بكشد. نمايشي است كه بي هو و جنجال، حرفش را به اندازه ظرف ذهني مخاطب از هر نوع، ميزند.
هر كس به راحتي ميتواند با تماشاي آن در دو نيمه، بدون
وقت اضافي، مفهومي را با خود به ارمغان برد. داستاني
واقعگرايانه، بسيار ساده و همه فهم دارد و به راحتي ميشود
در چند جمله براي ديگري تعريفاش كرد و گفت: همه ماجرا
دريك خانواده (شلتونها) متعصب فوتبال ميگذرد. خانوادهاي
انگليسي كه تا حد مرگ طرفدار فوتبالاند، نه؛ اشتباه كردم
طرفدار يك تيم مشخص فوتبالاند، نه خود فوتبال.
آنها به شكل موروثي و حرفهاي جزو باشگاه طرفداران
سرسخت و قسم خورده تيم قرمز پوش منچستر يونايتداند.
بازهم اشتباه كردم؛ اعضاي اين جامعه كوچك و آرماني تمدنن
مدرن، متعلق به اروپاي پس از جنگ، از سر اجبار و نه
خواست قلبي، پيرو بي چون و چراي جنون سركش و سيري
ناپذير فرانكي شلتون ِخشونت طلباند كه احتمالاً قرار بوده از
ازل حكمران قادر و قهاري باشد در سرزميني بزرگ و پهناور. ولي دست سرنوشت اين امكان را از او
دريغ داشته و اكنون، نه ورزش و بازي فوتبال؛ بلكه صرفاً طرفداري كور از يك باشگاه، زمينه لازم براي
ارضاي حس استبداد و خود محوري او را فراهم آورده است.
دنياي آرماني فرانكي و حوزه اقتدارش به اندازه زمين چمن كه نه؛ در محدوده يك خانه و جمعي چهار
نفره، كوچك شده است.
خانواده شلتون در قالب گروه فنز، در سايه فرانكي شلتون و همراه او كاري شبيه زندگي ميكنند. فقط
طرفداري نميكنند، مبارزه ميكنند، ميجنگند، با آبي پوشان تيم منچستر سيتي، با هرآنچه قرمز
نيست، با هركس كه با فرانكي نيست و بايد او را كشت، با گِردي و پربادي توپ، با در و ديوار، با راديوي
خانه، با تلوزيون كافه، با موسيقي، با واژههاي بخش پذير، با دفاتر تمام نشريات ورزشي غير قرمز كه
بايد به آتش كشيد، با خائنين به باشگاه، با تقدير وسرنوشت، با جهان، با زمان متوقف شده روي
ساعتِ يك... و با خودشان!
در نهايت، اين گروه سياهي لشگر در ازدحام و تشويق و درد و هجرت و مرگ و عشق و اميدهاي
سرخورده، براي هيچ! در هياهوي تنهائي و نيستي! تبخير ميشوند و از هم ميپاشند.
شلتونها، چهارنفر بيشتر نيستند اما تمام جهاناند، جهان تبدارِ معاصر.
« فرانكي شلتون »
مرد خانواده، رئيس مطلق، حاكم مستبد و خشن خانهاي كه اينك سهم فرانكي از تمام زمين است. او
خانه را با نشاندن چاقوي فرو رفته در توپ به ديوار، تبديل به مقر حكومت خصوصي خود كرده است و
حاضر است حتي برادر خود ساني را به خاطر هدف زندگي كه همانا طرفداري بي قيد و شرط از تيم
قرمزهاست، همچون اسماعيل قرباني كند. بزرگتري كه هفده سال خواهر و برادر را به قول خود به
منقار كشيده تا بزرگ شوند و تنها به سرود خواني و طرفداري از قرمزها بپردازند. فرانكي گوينده بخش
ويژه اخبار هواشناسي راديو است ولي سالهاست در آرزوي نشستن پشت ميكروفن پخش مستقيم
گزارش فوتبال به سر ميبرد و بالاخره روزي با بخش اخبار آب و هوا وداع كرده و به آرزوي ديرين خود
ميرسد... اما به دليل نقض بي طرفي و به كاربردن الفاظ ركيك، در ميانه گزارش زنده، علي رغم
داشتن ركورد بيان يكصد و ده كلمه در چهل ثانيه، و ديدن بيش از چهار هزار مسابقه زنده فوتبال،
صلاحيتش رد شده، اخراج ميشود.
« اگنس شلتون »
خواهر جوان و اغلب تسليم ناپذير فرانكي است. تمام عشق و هوش و حواس او پي عضو شدن در
باشگاه فوتبال بانوان منچستر كوئينز است. عاقبت علي رغم مخالفتهاي فرانكي در يك معامله
عشقي با خواستگار سمج خود، در قبال گرفتن امضاي اجازه نامه از او موفق به اين كار ميشود، اما
در آغاز راه زندگي مشترك، ميراث خانه ي برادر را كه همانا مدام سر كردن با كبودي دور چشم هاست
به خانه شوهرِ دلداده ميبرد و از همراهي تيم دلخواهش براي هميشه باز ميماند.
همسرِ به شدت بيمار و دلمرده فرانكي، زني است صبور و
بردبار. او به خاطر تولد و پرورش در خانه پدري منجمد شده
در فوتبال و زناشوئي با فرانكي ذوب شده در فوتبال، تاريخ
مجسم اتفاقات ريز و درشتِ باشگاه منچستر يونايتد است.
او نويسنده و گوينده بخش فال خواني راديو است و تمام
خوشيها و شاديهاي زندگي و حتي آرزوهايش را فقط
براي شنوندگان و متولدين ماههاي مختلف در فالهاي
تقويمي كه براي آنها مينويسد و ميخواند بيان ميكند اما
در زندگي واقعي هرگز رنگي از خوشي در كنار فرانكي نديده
است. او نيز روزي به دليل سرفههاي پياپي و قي كردن
خون، از كار راديو كناره ميگيرد و در نهايت پس از درگيري با
شوهر قلدر بر سر جام جهاني كه فرانكي به خانه آورده و آن
را هديهاي از طرف خداوند ميداند، با دست شكسته، خانه،
زندگي، فرانكي، گروه فنز و همه چيز را ترك ميكند.
« ساني شلتون »
كودكي سي ساله! برادر شيرين عقل فرانكي كه از اتفاق
عاقلترين و عميقترين فرد خانواده است. او در ظاهر تنبل،
گيج و خنگِ مادر زاد است، ولي همو چهارمين شغل را كه
درفروشگاه عرضه صفحههاي موسيقي با سفارش و تضمين برادر و با سختي به دست آورده، تنها به
اين بهانه كه جوانها فقط صفحههاي سبك و احمقانه ميخرند رها ميكند. او به دليل ناتواني در حفظ
تاريخ دقيق اتفاقاتِ تيم منچستريونايتد براي شركت در آزمون و دريافت كارت عضويت طرفداران
باشگاه، مدام از برادر كتك ميخورد. ساني از خود هيچ ارادهاي ندارد. او قرار است روزي كار مهم
زندگيش را كه يك شب در كافه سرخها موقع آشنائي در شرف وقوع بوده و به خاطر خشم و كتكهاي
برادر ناتمام مانده انجام دهد و ميدهد. آنگاه كه جام جهاني فوتبال به سرقت رفته، اين غنيمت جنگ
خصوصي فرانكي با جهان را دور از چشم برادر به سگهاي ولگردِ حوالي مقر پليس تحويل ميدهد و
خود آزاد و رها و بي ترس، با طاقباز خوابيدن و خوردن گريه، به عمق چشمهاي آبي ژولي، دختر
فراموش نشدني، كه برايش به رنگ شب اقيانوسهاست، سفر ميكند.
« جو جانسون يا جِي جِي»
راننده تاكسي ساده، بي سواد، لات، كج دهان، همه فن حريف و عاشق پيشه كه طرفدار آبي پوشان
باشگاه منچستر سيتي است. اين طرفداري و عشق اگرچه در جائي از نمايش در شب باختِ قرمزها،
در بازي قهر و خشونت فرانكي خرد و خميرش ميكند، ولي بعد عشق لجوجانهاش به اگنس شلتون
با خريد هداياي سطحي، دهان ِكجش را در ادائي با مزه صاف مي كند. او نيز در انتهاي نمايش ميرود
تا جواني پرنشاط اگنس و خودش را درزير پله دراَندشت چهل متري عمهاش! با خشونتي از نوع ديگر
بپوساند و دفن كند.
شخصيتهاي خلق شده در فنز بي كم و كاست، درست هماناند كه بايد باشند. بي نقص و ديدني،
قابل درك و واقعي. با يك بار ديدن نمايش، اين شخصيتها تا هميشه در ذهن جان ميگيرند تا آن حد
كه ميشود بارها و بارها تعريفشان كرد.
ويژگيهاي هركدام مختصِ خود آنان است. با گويشهاي كاملاً منطبق بر نقش، زمان و مكان داستان.
فنز نمايشي ساده است، ولي ساده انگارانه نيست. نمايش درد ديروز و امروز است، درد انسان گرفتار
در بند خشونت هاي ساختگي از سوي قدرتها.
سالهاي پس از جنگ جهاني دوم براي جهان به ويژه قاره اروپا سالهاي غريبي بود. سالهاي عبور از
نهايتِ بردگي و خشونت. سالهاي نسل كشي. سالهاي گرسنگي و وحشت. سالهاي آوارگي، ناامني
و بي پناهي، بيماري، روان پريشي و اقتصادِ فشل... تا سالها بعد خشونت به عنوان امري عادت شده
در لباس انتقام كور ميرفت تا اروپا را به بربريت كشد كه در بسياري جاها كشاند.
بايد براي آن فكري مي شد تا هم اين انرژي را در خود هضم كند، هم ساكنان قاره را سرگرم سازد. تا
پيش از جنگ، مسابقات فوتبال و جام جهاني و ديگر رقابتها از جمله ادوار المپيك برگزار ميشد، ولي
به دليل نبود وسائل فراگير ارتباط جمعي تصويري، آنچنان كه بايد كاركرد عام نداشت.
پس از جنگ و رونق تلويزيون و سينما و چرخه مطبوعات، اين امر جديت و گسترش بيشتري يافت و
همگان را در سرنوشت خود سهيم كرد و هيجانش را دو چندان كرد و به تك تك خانهها برد. مردم نياز
داشتند براي خود رقبائي بتراشند و خشم خود را بر او فرو بارند، لذا دولت ها برايشان فراهم كردند.
آن سالها باشگاه ها و تيمهاي گوناگون ورزشي و گروههاي نمايشي و كاروانهاي سيرك و رقص و
موسيقي، همپاي سينما و ستاره سازي جان گرفتند و جهاني را سرگرم خود كردند.
ويژگي فوتبال به عنوان يك ورزش تيمي در آن بود و هست كه تمركز افكارِ عمومي را جهتي ديگر گونه و
هدايت شده ميدهد و خواستهاي نامحدود بشر را محدود ميكند.
بعدها براي تعديل خشونت به مرور قوانيني براي آن وضع
شد و دولتها بهتر ديدند هيجاناتش كنترل شده تر باشد. تا
رسيد به امروز كه معادلات اقتصادي كلان و جابجائي دولتها
و تقسيم منافع جهان بي سرو صدا با گردش اين توپ گرد
رقم ميخورد. ولي هنوز مثل آن سالهاي رفته، انسانها
تنها قربانيان هيجانات ساختگي و خشونت موروثي پيدا و
پنهان آنند. چه انگاه كه در هياهوي ميدانند يا در چنبر
هيبنوتيزم تلوزيون و تصميمات گرفته ميشود و چه وقتي كه
پس از هر بازي در هرجا با پس لرزههاي اين بازي سرگرمند.
داستان فنز در اوج آن سالها شكل گرفته، سالهاي له شدن
انسان افسرده در چرخش توپ و توپ، سالهاي اسارت
انسان در آرزوهاي واهي و سالهاي تخليه شدن با فريادهاي گوشخراش بي ثمر و بي خطر،
سالهاي...
تماشاي فنز نشان ميدهد چقدر تئاتر ميتواند جدي و متعهد باشد، نشان ميدهد كارگردان تئاتر
بودن چقدر حوصله، دقت و تسلط بر تئاتر و ادبيات جهان ميخواهد. نشان ميدهد تا چه اندازه بازيگر
تئاتر بودن و هنرمند تئاتر ماندن سخت است. پرويز پرستوئي در نمايش فنز صد در صد فرانكي است.
در كنار او كه به نوعي حافظ ضرباهنگ صحنه است بازيگران شاخص ديگري چون مهتاب نصير پور با
ارائه نقش آرامش بخش و صورت سنگي نانسي، حبيب رضائي با ارائه نقش كمر شكن و موزون و
منعطفِ ساني و ترانه عليدوستي و احمد مهرانفر كه الحق هر دو خوش درخشيدند، هركدام به سهم
خود خاطرهاي ماندگار از يك اثر درخشان تيمي و منسجم گروهي ميآفرينند.
اجراي فنز در كل بي توجه به حضور غير منطقي همه شخصيتها، بي هيچ استثنا پاي ميكروفن رو به
تماشاگر، چگونگي راه يافتن جام جهاني به خانه فرانكي و يكي دو مورد جزئي ديگر تقريباً بي عيب
است. اما صحنه نچسب و ناپخته پاياني و مرگِ فكر نشده ساني به نظر نقطه ضعفِ عمده نمايش
است، ميتوانست بسيار بهتر از اين كه هست باشد. مثلاً ميتوانست ساني قرباني خشونت
رقيبي باشد كه به درستي هرگز نديديمش، بايد معلوم ميشد خشونت در همه جا دو سو دارد.
ساني ميتوانست دوباره در زير مشت و لگدِ اين بار كشنده آبيها در خاطره بازگو شده ژولي عروج
كند تا تراژدي كامل شود.
ميتوانست به عشق شنيدن خبر و نشاني از ژولي براي همراهي دوباره تيم اندرلشت بلژيك به كافه
رقيب پاي بگذارد و آنجا او را به سخره گيرند و در ميانه خبردار شود آبيها بو بردهاند كه جام مسروقه
در دست فرانكي است و ساني سراسيمه براي نجات برادر ميشتابد و مهمترين كار زندگياش را
ميكند. رقبا او را به طمع تصاحب جام دنبال كنند و در آخرين لحظه كه ساني جام را به سگها
ميدهد او را تا حد مرگ مضروب سازند، حتي ساني ميتوانست وقت جان دادن در خانه، ژولي را در
هيبتِ فرانكي ببيند و تضاد و كشش صحنه چه زيبا بود اگر ساني گزارش اين كار بزرگش را در دم آخر
نه از براي برادر كه براي اين هيبت ميگفت. آنگاه تازه برادر ميفهميد اين موجود به زعم او بي
خاصيت و خنگ، چه درد جانكاه و آرزوي زيبائي را اين سالها با خود حمل ميكرده است.
اينگونه، قطعاً ساني عاشقانهتر اسطوره ميشد و كار مهم نيمه تمام زندگياش به سرانجام
ميرسيد و ويراني و درهم ريختگي كامل ديكتاتور بزرگ فرانكي معني مييافت... شايد هنوز هم دير
نشده باشد.
در صحنه آخر آن هنگام كه فرانكي شلتون پس از فرو پاشي همه چيز، تنها و غريب رو به تماشاگران
اشك ميريزد باز ياد جمله آرتور ميلر در نمايش چشم اندازي از پل افتادم، آنجا كه روي پل وكيل به ادي
ميگويد: ادي اشتباه نكن و گرنه تنها ميموني!
براي شلتون ها هم با اشتباهات فرانكي روزهاي زمستان و بهار و تابستان سال ١٩٦٦ روزهاي بدي
بود!... براي همين همگي گريه خوردند و او را تنها گذاردند!
بهرام بيضايي، كارگرداني كه تا چندي پيش نمايش <مجلس شبيه...> را در تالاراصلي مجموعه تئاتر شهر روي صحنه داشت، سهشنبه شب گذشته با حضور در اين مجموعه به تماشاي دو نمايش در حال اجرا نشست.
به گزارش روابط عمومي مجموعه تئاتر شهر، بيضايي كه به دليل اجراي سنگين <مجلس شبيه...> موفق به تماشاي ساير نمايشهاي روي صحنه نشده بود، روز سهشنبه 11 مردادماه با حضور در مجموعه تئاتر شهر، دو نمايش <هديه جشن سالگرد> كار روشنك روشن و <فنز> كار محمد رحمانيان را به تماشا نشست.
از ديگر هنرمندان صاحب نام كه روز سهشنبه گذشته براي تماشاي نمايش <فنز> به مجموعه تئاتر شهر مراجعه كرده بودند ميتوان به پري صابري و اكبر رادي اشاره كرد.
گفتني است، اين روزها براساس آمار، تعداد تماشاگران تئاتر رشد فزايندهاي يافته و در همين راستا هر روزه شاهد صفهاي طولاني جلو گيشه و حضور تعداد زيادي از هنرمندان در مجموعه تئاتر شهر هستيم كه براي تماشاي نمايشهاي روي صحنه در اين مجموعه حضور به هم ميرسانند.
-----------------------------------------------------------------------------------
آزيتا حاجيان: روح من به واسطه تئاتر گسترش پيدا ميكند
|
كورش نريماني: نمايش”دون كاميلو” با روحيه من سازگار است |
مجمع كارگردانان

مجمع عمومى انجمن كارگردانان خانه تئاتر، ۲۹ مردادماه جارى در خانه تئاتر برگزار مى شود. سهراب سليمى رئيس انجمن كارگردانان خانه تئاتر در گفت وگو با سايت ايران تئاتر گفت: «در اين مجمع ضمن اين كه اعضاى جديد هيأت مديره انجمن كارگردانان خانه تئاتر مشخص مى شود، هيأت مديره فعلى گزارش خود را نيز ارائه مى دهند.» رئيس انجمن كارگردانان خانه تئاتر در ادامه افزود: «طى فراخوانى كه از سوى انجمن كارگردانان خانه تئاتر اعلام شده كانديداهاى جديد مى توانند تا ۲۵ مردادماه اعلام آمادگى كنند.»
-----------------------------------------------------------------------------------
جشن منتقدان تئاتر
كانون ملى منتقدان تئاتر ايران طى مراسمى در روز پنجم شهريورماه، برگزيدگان خود را در حوزه هاى مختلف تئاتر معرفى خواهد كرد. به گزارش سايت ايران تئاتر، برگزيدگان داوران كانون ملى منتقدان در رشته هاى نمايشنامه نويسى، كارگردانى، بازيگرى زن و مرد، طراحى صحنه و لباس و موسيقى در جشن سالانه كانون مورد تقدير قرار خواهند گرفت. در اين مراسم همچنين از يك پژوهشگر فعال عرصه تئاتر و دو منتقد فعال در سال ۸۳ تقدير به عمل خواهد آمد. گزارش عملكرد كانون در سال ۸۳ قرائت پيام رئيس كانون جهانى منتقدان تئاتر و اجراى نمايش ويژه، از جمله ساير برنامه هاى اين مراسم است. جشن سالانه كانون ملى منتقدان ايران، شنبه پنج شهريورماه در يكى از تالارهاى تئاترشهر برگزار خواهد شد.
-----------------------------------------------------------------------------------
كارگاه هاى بازيگرى
خانه فرهنگ حكيميه و فرهنگسراى ملل قيطريه بر اساس طرح سازمان فرهنگى هنرى شهردارى تهران، اقدام به برگزارى كارگاه هاى نمايش بازيگرى كرده است. حميدرضا آذرنگ مسئول روابط عمومى فرهنگسراى ملل در گفت وگو با سايت ايران تئاتر گفت: «اين كارگاه هاى بازيگرى به صورت رايگان برگزار مى شود و ورود براى علاقه مندان آزاد است.» وى در ادامه افزود: «كارگاه هاى بازيگرى فرهنگسراها در جهت بهبود فرهنگ تئاتر و جذب استعدادهاى تئاترى برگزار مى شود و تصميم دارد افرادى كه استعدادى در زمينه تئاتر ندارند نيز تبديل به علاقه مندان و تماشاگران حرفه اى تئاتر شوند.» آذرنگ با اشاره به اين مطلب كه اين طرح در حال حاضر در منطقه شمال تهران اجرا شده گفت: «خانه فرهنگ حكيميه روزهاى شنبه و چهارشنبه ساعت ۳۰/۹ تا ۱۴ و فرهنگسراى ملل روزهاى دوشنبه و پنجشنبه ساعت ۹ تا ۱۲ ظهر برگزاركننده اين كارگاه ها هستند.»
-----------------------------------------------------------------------------------
قضيه تراخيس
نمايش «قضيه تراخيس» به نويسندگى حميد امجد و كارگردانى افشين هاشمى نيمه دوم شهريورماه در سالن اصلى تالار مولوى روى صحنه مى رود. به گزارش خبرنگار تئاتر خبرگزارى مهر «افشين هاشمى» اين نمايشنامه را سال گذشته به جشنواره بيست وسوم فجر ارائه كرد كه در مرحله بازخوانى پذيرفته شده اما در جشنواره به اجرا درنيامد و قرار شد پس از جشنواره اين نمايش اجراى عمومى شود. رضا مختارى، مهران امام بخش، حميدرضا نعيمى، حسين محب اهرى، حافظ آهى، نوشين تبريزى، هومن خدا دوست، رضا پاپى، حسين صالحى و... بازيگران اين نمايش هستند. عليرضا بيرقى طراح صحنه، حميد گرشاسبى دستيار كارگردان و ليلا تجدد منشى صحنه از عوامل ديگر اين نمايش هستند.
-----------------------------------------------------------------------------------
يك توافق مفيد براى تئاتر
«خانه هنرهاى ايرانى» با تئاتر شهر همكارى مى كند. مدير تئاتر شهر گفت: اين مجموعه تصميم دارد طبق توافقات به عمل آمده با مدير عامل خانه هنرهاى ايرانى، فعاليت هايى را در زمينه تئاتر در اين مجموعه انجام دهد. «حسين پارسايى» در گفت وگو با خبرنگار گروه هنر ايلنا با اعلام اين خبر افزود: طى ديدارى كه روز شنبه از خانه هنرهاى ايرانى داشتم، از احداث چنين مجموعه بزرگ و موثرى در عرصه هنر كه مى تواند زمينه ساز فعاليت هاى هنرى زيادى باشد، خونسرد شدم كه طى اين ديدار مقرر شد فعاليت هاى مشترك ما به منظور توسعه فضاهاى نمايشى و ايجاد فرصت براى گروه هاى جوان و خلاق در خانه هنرهاى ايرانى به وجود آيد. به تبع آن، هر آفرينش هنرى كه متناسب با شأن فرهنگى خانه هنرهاى ايرانى باشد، براساس توافقات ضمنى به عمل آمده به مجموعه معرفى مى شوند. وى افزود: در اين ديدار با توافق ضمنى كه حاصل شد، پيشنهادى مبنى بر استفاده از فضاى اين مجموعه براى برگزارى جشنواره هاى آتى تئاتر مورد موافقت مدير مجموعه قرار گرفت. ضمن اين كه خانه هنرهاى ايرانى اين امكان را مى دهد كه غير از اين فعاليت ها، برگزارى نمايشگاه هاى متعدد تئاترى از جمله پوستر، عكس و عروسك و همچنين برپايى جلسات نمايشنامه خوانى و تمرين برخى از گروه هاى تئاترى، همكارى لازم را داشته باشيم. «خانه هنرهاى ايرانى» مجموعه اى است كه به همت شهردارى تهران مقابل ساختمان شوراى شهر تهران احداث شده است. دو نمايشنامه «عكس خانوادگى» و «خونيان و خوزيان» از محمود استاد محمد منتشر مى شود. وى در اين دو نمايشنامه به مانند ديگر آثار خود رويدادهاى جامعه ايرانى را دستمايه كار قرار داده است. استاد محمد مى گويد: «مسئله ام هميشه اين جامعه بوده است.»







منبع: ایسنا


.jpg)

اسم نمايش بی دليل نشده است " مجلس شبيه در ذکرمصائب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس رُخشيد فرزين " اين اسم با جهانبينی پنهان در تک تک واژه هايش ما را می برد به دل مُصيبت، می برد تا ژرفای سوگ.
کهن الگوها، اسطوره ها، نشانه ها، نمادها و آئين ها زنده می شوند با اين نام عجيب و غريب. اين عنوان طويل نمايشی قطعاً باری تاريخی وعميق از شکل و محتوا باخود دارد، از ابتدا اعلام می کند قرار است به مجلس شبيه خوانی وارد شويد و مرثيه ای جانگداز و عبرت آموز و تکرار شوند تا هميشه بشنويد و ببينيد، اما در ادامه وجود نام ها و عناوين امروزين مشخص می کند اين تعزيت نوعی شبيه سازی مدرن است و داستان، سوگنامه ای معاصر و اجرا نيز در کل وفادار به معانی قراردادی نهفته در اين گونه از نمايش. رفتارها و کنش واکنش های پذيرفته شده ی سنتی در اين نام، همگی پرده ای است در پرده، ماننده خوانی و يادنامه ای است از کسان بسيار از اهل انديشه که غريبانه و مظلومانه قربانی خودسری و جهل و جمود قدرت غير رسمی و پنهان زمانه شدند. در نمايش همانگونه که خود مدعی است دو شخص بازی از هرکدام از اين قربانيان، رنجهائی را به ارمغان برده اند و اينک بر صحنه آنچه بر آنان می رود و رفته است را هم به شکل روايتی بازگو کرده و هم با تکيه بر آنها نقش می سازند در قالب شبيه خوان.

نويد ماکان و رخشيد فرزين دو روشنفکرند، مضمحل شده در مناسبات مدرن ِجامعه ی شهری، گرفتار در کابوس های مهيب روزگار ناساز و ما به عنوان تماشاگرِ اين شبيه خوانی، با شگردی استادانه از سوی خالق اثر، پای درون کابوس هولناک آن دو می گذاريم. ويژگی شيوه ی اجرائی بکار گرفته شده در اين نمايش هوشمندانه همين هدف را دنبال می کند، با مدد گرفتن از فنون نمايش تعزيه مدرن و شبيه سازی البته از نوع تئاتر ناب از همان آغاز دست به کار هيبنوتيزمی آگاهانه می شود و سهيم می کند همه را در کابوس های کشنده ی هر دوشخصيت و رها نمی کند يکدم، تا انتها، تا لحظه ی تشييع و تدفين ماکان و ماکانيان.

در نمايش، نويد ماکان شاعر و استاد اخراجی دانشگاه، روشنفکری است که دوستان همفکر و نزديکش يک به يک به انحاء مختلف به قتل رسيده اند و اينک پس از مدت ها دوری از درس و بحث اجازه گرفته دوازده جلسه سخنرانی کند پيرامون ادبيات معاصر و حقيقت و واقعيت اتفاقات هستی. همسرش رُخشيد که مهندس معماری و مَرمتِ آثار باستانی و حافظِ ميراث فرهنگی است، دلخوش از اين موقعيت فراهم آمده، با او همدلی و همراهی می کند، چون شوهر هجرت و دوری را خوش نمی دارد و آن را نوعی فرار از واقعيت قلمداد می کند ( هرچند ثمره ی زندگی، فرزندش، نيمای چهارده ساله را زودهنگام به آنسوی مرزها فرستاده است) و اين جلسات، او را از انزوا و يأس خانه رها می کند، اما در گذر زندگی کابوس ها هيچ دم اين دو را رها نمی کند و شگفتی آنجاست که هردو شريک در کابوس هائی واحد و يکسانند، هردو مدام درخيال و واقع در محاصره ی سه پالتو پوشند که برای نويد و رخشيد، نويدی جز نا امنی فکری، مرگ و نابودی ندارند. عريانی اين روياهای ناميمون واحد نزد اين دو، گذر لحظه ها را برايشان تلخ و سهمگين می سازد تا آنجا که سايه ها نيز وحشت آور می شوند و می خسبند با چشمان باز و بيدارند با چشمان خسته و بسته، در نهايت به اجبار و علی رغم ميل رخشيد پناه به قانون می برند و شکايت نزد حافظان امنيت جامعه، آنجا در کلانتری نويد ماکان تا هنوز هست، از دست آنان که به خواب او آمده اند و نيستی اش را تجسم می بخشند و سارق امن و آسايش اويند شکايت می کند، چون نمی داند و نمی فهمد سه پالتو پوش ِناشناس ِبی صورت ِکابوس هايش، ملکه های عذابِ خيالی اند يا دژخيم هائی جاندار، حقيقی و خاکی. زن مخالف اعلام شکايت است و باور دارد اين کابوس ها اگر خيالی باشند کسی را يارای مقابله با آنها نيست و اگر حقيقی اند، تا جُرمی رخ نداده بالطبع کسی دستگيرشان نخواهد کرد . نويد ماکان با استدلالی منطقی، متکی بر درکی از يک ذهن سالم علمی همه را می پذيرد اما او آمده است تا از مسببين خوابهای آشفته ساز زندگی مسالمت جوی خود شکايت کند و به دنبال جوابی قانع کننده است چون او خود و همسرش را سزاوار اين کابوس های دهشتناک نمی داند. سرکلانتر برآبادی که استاد ماکان اين به قول مکرر خودش، گنجينه ی متحرک را پيش از وقوع حادثه توأمان در ظاهر به سهو و در باطن به عمد، شادروان می خواند، از اين شاکی به خاطر اقامه ی دعوی و پناه به قانون، سند و مدرک طلب می کند و می گويد اگر سرقتی انجام شده شکل و حجم و رنگ و محتويات و ارزش ريالی آن چه ميزان است. ماکان می انديشد فرصت های زندگی، لحظه هائی گرانبار و تخمين ناپذيرند که بی مهابا سرقت شده به هدر می روند و کسی جلودارش نيست. تکيه بر شهربانان، اين نگهبانان بی خوابِ آسايش شهروندان، گره از مشگل آنان نمی گشايد که هيچ روز به روز خود تبديل به کابوسی دست و پا گير و مضاعف می شود. عاقبت هردو به بيرنگ روانشناس خُبره رو می آورند تا شايد از دست افراد واقعی ِبدل شده به کابوس يا اشباح سرکش واقعی رهائی يابند، آنجا پزشک معالج خود خوابی ديگر رقم می زند و در رفت و آمدها و برد و آوردهای پياپی در رؤيای ناصادقش طمع به رخشيد دارد. در اين يکسرهِ کابوس بر صحنه، در گير و دار زندگی، سرطان ترس و ترديد سلول های روح و روان اين زوج را می خراشد و به جنونشان می کشاند و عاقبت با توطئه ای مردم فريب، روشی مرسوم و شيوه ای رايج، تخم شک و ترديد نسبت به هم را در درونشان می کارد و آنان را به هم بدگمان می سازد، تا آندم که در فريبی هماهنگ موقتاً روياهای سمج رخت برمی بندند و پس از کوتاه مدتی آرامش، اين بار در قالبی از رنگ واقعيت، آن سه شبح آشنای دلهره، بلاهای رفته بر دوستان ماکان را يکجا بر او وارد می سازند و در آخر، در صحنه ای بديع نويد ماکان گرفتار بند و بست آن سه پالتو پوش، سوار بر نعش کشی نمادين سوگمندانه شاهد اتفاقاتِ تلخ و ناپسندِ پس از مرگ خود حتی خواستگاری و وصلت بيرنگِ روانشناس و رخشيدِ به اجبار رضايت داده به ختم پيگيری پرونده است.

شاه کليد نمايش در بيان اين مفهوم است که تلاش برای درک و دريافت حقيقت، پذيرش دستيابی به ذات حقيقت و واقعيت محض را ناممکن می سازد. نويد ماکان جائی در کلاس درس و سخنرانی، درست در اوج بحث، آنجا که سه پالتو پوش شکنجه و عذاب از دری وارد شده چرخی می زنند و از سوی ديگر بيرون می روند عنوان می کند خلق هر اثر حتی به فرض موفقيت کامل ادبی، ذاتاً پذيرفتن شکست کامل در دسترسی به واقعيت محض است، چون هيچ چيز اکنون واقعی تر از سه پالتو پوشی نيستند که از در تالار آمدند، چرخی زدند و در را پشت سر خود بستند و رفتند و اکنون که ظاهراً از نظر گم شده اند، ابداً قابل اثبات و شناسائی نيستند، همين مفهوم در صحنه ی پايانی، آن هنگام که همگان از پی تشييع ماکان روانند به زيبائی و استادی تمام به نمايش در می آيد، در آنجا حقيقت زندگی از نگاه ماکان عريان است، اما واقعيت از نگاه شاهدان فاجعه اينگونه نيست و هرکس به نوعی اين مرگ جانخراش نابهنگام را تفسير می کند که با اصل و حقيقت حادثه فاصله ها بسيار دارد، انگار برای آنان قتلی در کار نبوده و آنچه رخ داده خيالی بيش نبوده و نيست.

همانطور که از عنوان نمايش پيداست اين اثر يک شبيه خوانی است، يک سوگواره ی تام و تمام است، درست مثل مجالس سوگ، تنها بيان شورسوگ است نه شعوردرک چرائی، قرار نيست مخاطب به عمق فاجعه راه يابد، تنها قرار است مرثيه خوانی شود بر فاجعه ای که بر اجتماعی کوچک رفته است، بيشتر به تظاهرات بيرونی اشک انگيز پرداخته می شود تا کالبد شکافی واقعه ای غير طبيعی و دردناک.
تمام آنچه بر فضای کلی اثر رخ می دهد شباهت غريبی دارد به وقايع اروپای شرقی و مشخص تر تحولات دوران سهمگين حاکميت قدرت پليسی امنيتی ِ سوسياليست های خشک مغز پيش از انقلاب مخملين روشنفکران در چک و اسلواکی و با تفاوت هائی درشکل و اهداف، در لهستان و مجارستان و آلمان شرقی، حال آنکه وضعيت سياسی اجتماعی آن مقطع تاريخی در آنجاها به مدد اسناد و نوشته ها کاملاً روشن و مشخص بود و صف بندی ها شفاف و دسته بندی ها تا حدودی هويدا، اما تصوير کلی اين نمايش با اينکه مشخصاً و با اصرار ايران امروز را ترسيم می کند يا در تلاش ترسيم آن است در عمل خيلی واضح و قابل درک و دريافت و منطبق بر واقعيت های بومی و جاری نيست. ماکان روشنفکرِ شاعراشعارِ در وصف آب و درخت و عشق و وطن انگار ابداً اهل اين شهر و ديار نيست، حتی جهان وطن نيز نيست، بيشتر، چيزی يا کسی است مجزا از زمين و زمان، شخصيت او نه عقبه ای دارد و نه تاريخچه و دنباله ای، انگارگياهی آسيب پذير و خود رو است که در برهوتِ نمکزاری نامطمئن روئيده و موقتاً هست برای اينکه با هويتی نامکشوف تنها باراين درام و مرثيه را به دوش کشد و عاقبت در بی خبری توطئه، پژمرده و کشته شود. او نه همراه و همنشينی دارد، نه دوست و آشنائی مشخص، نه همدردی و نه حتی مخالف و موافقی. مدام گوشزد می شود به نام و در حرف که او، يعنی استاد ماکان، گنجينه ای متحرک است، اما هيچ گوشه ای از او و گنج درونش هويدا نيست، نه اثر مشخص و مدون و تأثير گذاری دارد، نه گروه و دسته ای، نه کانونی، نه حتی سابقه ی زندان و مبارزه ای، شخصيتی بر صحنه شکل گرفته فارغ از هويت و مبانی انديشگی. مشخص نيست چرا بايد احياناً محافل بين المللی نگران او باشند. به همين خاطر دليل عمده ای برای مخالف خوانی ندارد و بالطبع کشتن او محلی از اعراب ندارد و بود و نبودش آنچنان وزنی به لحاظ سياسی و طمع قدرت، و نه شخصی، از زمين نمی کاهد. در عمل هم پس از مرگ نابهنگام او اتفاق خاصی رخ نمی دهد، همگان چون موجودات بُله و بی اراده مرگ او را چون ديگر همفکرانش می پذيرند و هرکس بنا به توجيهی مسئله را هضم می کند. حال آنکه در واقعيت اينچنين نبود و نيست. از تنش های سياسی اجتماعی فرهنگی نشأت گرفته از اين واقعه چه پيش، چه در زمان وقوع و چه پس از آن که چون زلزله ای می مانست خبری نيست. در اين که جامعه ی روشنفکری اين ديار مثل هرکجای عالم در کنار زيست طبيعی خود در پی هدفی متعالی و دگرگونی های بنيادين است هيچ شکی نيست، اما در اين اثر هيچ نمودی از اين خواست ها و تمايلات ديده نمی شود. تنها رعب آشکار به رخ کشيده می شود و عنوان می گردد آنان، يعنی نويسندگان، در جستجوی واقعيت اند و شورش در مقابل اين واقعيت ها و ساختن واقعيتی نو که اگر چنين باشد و بپذيريم تا ابد اين دور باطل تداوم دارد و هرگز هيچ واقعيتی رنگ استقرار ثبت به خود نمی بيند. بنا به شيوه ی اجرائی انتخاب شده برای نمايش که جابه جا در چند صحنه زمان را در هم می شکند و خيال و واقع را درهم می تند، می شود حقيقت بی انکار بيان شده در نمايش را که اصرار بر قلب شدگی واقعيت دارد سوا کرد و گفت اجرای همين اثر در تالار اصلی تئاتر شهر تهران به صورتی آزاد و بی نگرانی و با حمايت دولت، شهری که در آن همين چند سال پيش زنجيره وار چند تن روشنفکر و نويسنده اش شمع آجين شدند، خود دليلی بر اشاره به موضوعی واقعی است که هرگز فراموش نشده و نمی شود.

خالق اثر از اساس اصل را بر اين پايه و پيش فرض بنا نهاده که ما همراهان کابوس های دو دلداده، خطرناک بودن و مضر بودن اين دو عنصر را برای قدرت حاکمی که نمی دانيم کيست و تنها به آتش زدن بيرق کفار مشغول است تماماً پذيرفته ايم و ديگر نيازی به کالبد شکافی و طرح پرسش ها و چرائی ها نيست.
بايد پذيرفت تنها توهم توطئه و ترس از آن کافی نيست تا دلهره ای کشنده فضای نمايش را در بر گيرد، اگر هم موفق شود که تا حد زيادی در طول نمايش به خاطر مرثيه خوانی های شعارگونه و غليظش می شود، نيم ساعتی پس از ترک تالار، مثل کسی که از مجلس سوگی با فشاندن اشک، سبک شده بيرون می رود، خودرا باز يافته به دنبال کار و دغدغه های شخصی خود روان می شود. آنچه بر صحنه جان می گيرد بخش بسيار کوچک و تا حد بسيار به عمد شعاری از واقعه ی هول آوری است که مردم کوی و برزن بسيار بيشترش را می گويند و می شنوند و تحليل می کنند. شايد عمدی در اين کار بوده که قطعاً بوده چون مؤلف اثر هنرمندی است همه سو نگر و تيز بين و بعيد است غفلتی تعمدی در کار باشد بی آن که جوابی در خورد فراهم باشد، اما عجالتاً از تماشای اثر نمی شود فهميد چرا.
در خصوص واقعه ی معروف شده به قتل های زنجيره ای و انتشار شب نامه ها و پخش دم به دم فهرست نويسندگان و روشنفکران ِدر انتظار و نوبتِ مرگ، در زمان افشای آن توسط مسولين مربوطه و بعد از آن نه راديو تلوزيون بطور مشخص به آن پرداخت و نه سينمای ايران از خود واکنشی نشان داد ، تنها مطبوعات آزاد و چند اثر مکتوب به اين رويداد پرداختند، اما تئاتر ايران در اين مورد سکوت نکرد، آثاری مشخص پيرامون اين مسئله به صحنه رفت يکی نمايش تأثير گذار" تولد " اثر نادر برهانی مرند و ديگری" يک دقيقه سکوت" کار محمد يعقوبی و چند کار ديگر که به شکل گذرا به اين مقوله پرداختند و حالا پس از گذشت چند سال از اين حادثه، اثر شاخص بيضائی که به حديث نفس و المثنائی از شخصيت او می ماند به اين موضوع بدين گونه پرداخته است. منتظر می مانيم تا استاد در مصاحبه هاشان پاسخگوی اين چراها باشد. اين چراها آنقدر بر اثر و شعارهای عيانش سنگينی می کند که چنانچه پاسخ های در خور نيابد بيم آن می رود لاجرم برداشت شود که اثر کارکردی دوگانه دارد و اگر همان محافل خودسر هزار پا نيز می خواستند پس از استحاله ی اجباری به سبب افشای راز، با ظرافت قدرت گسترده ی حذف و رعب پيدا و پنهان خود را به رخ جامعه ی تبدار کشند چنين اثری سفارش می داده يا می آفريدند.

از اين نکات که بگذريم، اجرا بی بديل است، به کلاس درس فشرده ای می ماند که عصاره ی دانش تئاتری بيضائی يکجا آموزش داده می شود، به غير از سطح نازل کيفی نورپردازی و بازيها و بازيگران از نظر نوع انتخاب و سطح کيفی ارائه ی نقش ها که در مجموع توقع را برآورده نمی سازد، کارگردانی و طراحی صحنه، موسيقی و هماهنگی اجرا بی نقص است. و بی برو برگرد مثل نمايش های ديگر استاد جزو يکی از آثار درخشان و جاودانه ی تئاترايران خواهد بود.






منبع: حسین پاکدل