تئاتر در بم
يدالله آقاعباسى در فصل تابستان به برگزارى كارگاه نمايش خلاق در شهر بم اقدام كرد. يدالله آقاعباسى در گفت وگو با سايت ايران تئاتر، درباره برگزارى اين كارگاه ها گفت: « بعد از زلزله بم به فكر اين بودم كه كارى براى بچه هاى بم انجام دهم و به اين نتيجه رسيدم بهترين كارى كه به واسطه آن مى توانيم به كمك بچه هاى بم برويم برگزارى كارگاه نمايش خلاق است به همين خاطر خود من بعد از زلزله و با بچه ها، مربى مهدكودك ها و بچه هاى تئاتر بم كارگاه نمايش خلاق داير كردم.» وى افزود: «بعدها آقاى پرويز ممنون براى دو سخنرانى سفرى به بم داشتند. ايشان اعلام كردند كه مقدارى كمك هاى مالى را از اتريش جمع آورى كرده اند و سرى دوم اين كارگاه ها در حقيقت با كمك دكتر ممنون و توسط خود من برگزار شد.» آقاعباسى تصريح كرد: «چون قبلاً اين كارگاه ها را برگزار كرده بودم، با دوستان همكار تصميم گرفتيم در فصل تابستان اين كارگاه ها را در شكل گسترده ترى برگزار كنيم و با كمك نه تن از همكاران، نه كارگاه نمايش خلاق در فصل تابستان در شهر بم برگزار كرديم. با مربيان اين كارگاه ها جمعه تشكيل جلسه مى داديم و نتايج كار در طول هفته را بررسى مى كرديم و اتودهاى هفته بعد را مشخص مى كرديم. اين هفته آخرين جلسه اين كارگاه بود و برنامه تمام شد.» آقاعباسى درباره نمايش خلاق گفت: «نمايش خلاق فرآيندمحور است و محصول محور نيست و هدف تهيه كار اجرايى نيست، هدف اين است كه بچه ها از نظر بدن، بيان، تخيل و خلاقيت تقويت شوند. نمايش خلاق در اصل يك نمايش پرورشى و تربيتى است.» وى تصريح كرد: «در حال حاضر هم پيشنهادهايى از هلال احمر و مهدكودك ها داريم كه اين كارگاه ها را ادامه دهيم، همچنين رئيس ارشاد بم آقاى جوشانى هم درخواست كرده كه اين فعاليت ها را در نيمه دوم سال در شهر بم ادامه بدهيم.» همچنين آقاعباسى درباره فعاليت هاى خود در زمينه ترجمه و تاليف گفت: «كتابى را به نام «درس هايى در نمايش خلاق» نوشته مات باكانان ترجمه كرده ام. وى يكى از مربيان نمايش خلاق است كه براى ترجمه كتاب با خود وى هم صحبت كردم. كتاب ديگرى را هم تاليف كرده ام تحت عنوان «خلاقيت در قصه گويى در نمايش هاى كودك و نوجوان» در حال حاضر اين دو كتاب را آماده كرده ام كه توسط نشر قطره و يا نشر دانشگاه كرمان چاپ خواهند شد.» وى در مورد كارهاى اجرايى آينده خود گفت: «همين گروهى كه در بم با من همكارى داشتند علاقه مند بودند كه كارى را به شكل نمايش خلاق كار كنيم. دو متن را انتخاب كرده ايم كه در طول تمرينات نمايشنامه آنها شكل خواهد گرفت. اين دو متن از نوشته هاى خودم است. يكى متنى است تحت عنوان «سيبى در دست درسر» يكى هم كتابى است تحت عنوان «همراه آفتاب» براساس زندگى يكى از بزرگان شهر كرمان كه براساس اين دو كتاب و با استفاده از شيوه نمايش خلاق كارى را آماده اجرا خواهيم كرد.»
-----------------------------------------------------------
پرى صابرى با ليلى و مجنون
|
|
|
ايران تئاتر: پرى صابرى يكى از دو نمايش «امشب از خود مى سازيم» نوشته لوئيجى پيراندللو و «ليلى و مجنون» از نوشته هاى خود را در بيست وچهارمين جشن بزرگ تئاتر روى صحنه مى برد. وى در گفت وگو با سايت ايران تئاتر، درباره وضع اين دو كار گفت: «ابتدا بايستى شرايط كار فراهم شود. من با سابقه كارى كه دارم و تلاش فوق العاده اى كه كارهايم مى طلبد نمى توانم با ۳۰ يا ۴۰ نفر در يك وضع بلاتكليف كار را آغاز كنم.» وى افزود: «شنيده ام كه قرار است نمايش ها حدود ۲۰ شب اجرا شوند. اين در حالى است كه بايد فرصت عرضه كار پيش بيايد.» صابرى در ادامه تصريح كرد: «تئاتر ما مشكلات زيادى دارد. از تالار گرفته تا بودجه. تئاتر هم مجبور است با اين نابسامانى ها برنامه ريزى كند، اما برنامه هاى تنظيم شده به سوى كارهاى آماتورى و كم پرسوناژ مى رود كه كارهاى كم دردسرى هم براى گروه ها و هم براى اداره كل هنرهاى نمايشى است. كارهاى من تلاش زيادى مى طلبد ولى بايد امكان عرضه وجود داشته باشد و اگر عرضه نشود به درد نمى خورد.» صابرى در ادامه خاطرنشان كرد: «براى شروع اين كارها بايد قرارداد بسته شود. چون من در قبال گروه مسئوليت مى پذيرم و بايد بتوانم جوابگوى دوستانم باشم. آقاى نشان هم در ارتباط با بسته شدن قرارداد قول هايى داده بودند اما هنوز به مرحله عمل نرسيده است.» صابرى در ادامه گفت: «تئاتر مرجع هنرهاى نمايشى است. اگر در اين جا سست پيش برويم در بقيه جاها هم كار خراب مى شود. من دوست دارم كار كنم اما نه در هر شرايطى.»
2
نوشته شده در
16 Sep 2005ساعت 19:28  توسط سحر
|
2
نوشته شده در
16 Sep 2005ساعت 12:17  توسط سحر
|
گفت وگو با فرهاد آئيش نويسنده و كارگردان نمايش «پنجره ها»
دوست دارم مسائل عميق را سطحى مطرح كنم
«فرهاد آئيش» را نه فقط به عنوان نويسنده و كارگردان تئاتر كه به عنوان بازيگر آن هم بازيگرى كه در ارائه نقش هاى ساده و روان كه معمولاً يك كاراكتر پيچيده و متفكرى مى تواند داشته باشد، مى شناسيم. از آنجا كه در سينما و تلويزيون علاوه بر بازيگرى سابقه بازيگردانى هم دارد، معمولاً در كارهايى كه كارگردانى مى كند، انواع بازى ها را از بازيگرانش مى گيرد. آئيش كه در بدو ورودش به ايران غالب افراد وى را به سبب آثارش داراى تفكرى ابزورد مى دانستند، در آخرين اثر خود «پنجره ها» سعى دارد پيچيدگى هاى مدنظرش را در دغدغه هاى سطحى آدم هاى معمول و دم دست جامعه نشان دهد، آدم هايى كه آنقدر به ما نزديكند كه ديده نمى شوند. «پنجره ها» به سبب موضوع، اجرا، تم كمدى و حضور على نصيريان _ آن هم پس از سال ها دورى از صحنه تئاتر _ روزهاى گرمى را در تابستان امسال براى مجموعه تئاتر شهر به ارمغان آورده، هر چند كه نظر مخاطبان اين نمايش بسيار ضد و نقيض است، اما اينكه نظر خود آئيش چيست، چيزى است كه بايد در اين گفت وگو بخوانيد.
•«پنجره ها» تجربه اى متفاوت از آثار قبلى شما است، انگار كه آئيش از تئاتر ابزورد رو به تئاتر اجتماعى آورده است. آيا فرهاد آئيش ادعا يا دغدغه مطرح كردن مسائل اجتماعى را دارد؟
پيش از اين كارهايى كه از من ديديد، همه را در آمريكا نوشته بودم، براى همين هم يك حس نوستالژيك خاص در آنها وجود داشت. «پنجره ها» را هم هشت سال پيش كه هنوز در آنجا بودم، شروع كردم، اما همان موقع يادداشتى روى آن گذاشتم كه در ايران تمامش كنم. به همين دليل اولين نمايشى است كه در ايران نوشتم و نسبت به كارهاى ديگرم ايرانى تر است.
•در اين ايرانى تر شدن چه معيارى را براى نزديك شدن به قشر عامه در نظر گرفتيد؟
سعى كردم كه بيش از هر كسى اول به خودم وفادار باشم، دروغ نگويم و كارى را ارائه دهم كه تماماً از وجود من برانگيخته شده باشد، به عبارتى بهتر از هستى من باشد. ولى در عين حال يك نگاهى هم به جذب مخاطب بيشتر داشتم. به همين دليل هم سالن اصلى مجموعه تئاتر شهر را انتخاب كردم. دلم مى خواهد كارى ارائه دهم كه در وهله اول خودم آن را دوست داشته باشم، ولى بتواند ارتباط بيشترى با مردم برقرار كند. براى همين سالن اصلى را انتخاب كردم، چون خواه ناخواه مخاطب وسيع ترى دارد. در گذشته و دوره هاى اول مدرنيته هنرمند نوآور خواه ناخواه از مردم عام فاصله داشت و به قول نيما يوشيج «هنرى كه نو باشد را مردم نمى فهمند و اگر مردم آن را بفهمند، نو نيست.» اين حرف در آن دوره صدق مى كرد، اما امروز كه دنيا به يك دهكده شبيه شده و انسان ها از نظر فرهنگى به يكديگر نزديك تر شده اند يك كار مى تواند نو باشد، ولى در عين حال با مخاطب بيشترى هم ارتباط برقرار كند. من اين چالش را خيلى دوست دارم. به همين دليل هم كار تلويزيون انجام مى دهم و هم سينما. در اين كار هم با وجود اين ويژگى ها هيچ باجى به مخاطب داده نشده، يعنى براى رسيدن به اين تماشاچى سعى نكردم آن چيزهايى را كه مخاطب دوست دارد، عرضه كنم. مثلاً در مورد طنز، طنز معمول به كار برده نشده طنزى است كه من دوست دارم و كاملاً مختص به من با اثر انگشت خودم است. طنزى نيست كه براى آوردن تماشاچى به سالن از آن استفاده شده باشد، بلكه نگاه فلسفى من به دنيا است و در رگ و ريشه نمايش عجين شده است.
• انتخاب نُه خانواده و نُه پنجره در روند نوشتن انتخاب شد يا از ابتدا چنين چيزى را در نظر داشتيد؟
۱۶ سال پيش كه به اين نمايش فكر مى كردم ابتدا ساختار به ذهنم رسيد. من يك ساختمان ديدم، نه به اين شكل. سه تا سه تا روى هم. طورى كه كل صحنه را پر مى كرد و اصلاً فضاى خالى بين صحنه ها ديده نمى شد. شبيه بازى X و O. طرح اصلى ام خيلى آبستره تر از اين بود.
•آن فضاى انتزاعى به فضاى ذهنى كه از شما سراغ داريم و علاقه شما به آثار نويسندگانى چون يونسكو و سبك ابزورد خيلى نزديك تر است ...
بله، به عقيده من حال و هواى اين كار هم ابزورد است، منتها ابزورد ايرانى. با اين تفاوت كه من را خيلى بيشتر از قبل راضى مى كند. ديگر مرعوب آن فضاى به اصطلاح غربى نيستم. بلكه مرعوب ضمير خودم و آن چيزى كه به من دستور مى دهد، هستم. اين نمايشى كه شما مى بينيد، يك نمايش ايرانى با فضايى كاملاً ايرانى است. با اينكه سال هاى زيادى خارج از كشور بودم، هميشه حسرت ايرانى بودن داشتم. ولى ناخودآگاه غربى فكر مى كردم، به همين دليل وقتى وارد ايران شدم، نمايش هايى كه روى صحنه بردم، خيلى تحت تاثير فضاى غرب بود (مثل چمدان) و جالب اينكه جوان ها خيلى هم آن كار را مى پسنديدند. حالا دلم مى خواست پرده از ضمير ناخودآگاه خودم بردارم؛ خودى كه كودكى اش در ايران بوده و ژنتيكى حافظه تاريخى ايران را دارد. من از مدرنيته غرب چيزهاى زيادى ياد گرفتم كه همان طور كه گفتم تاثير آن ابزورديته مدرن در چمدان ديده مى شود و حالا همان معضلات، تنهايى، گمگشتگى ها و التهابات در اين كار هم هست ولى به شكل ايرانى ...
•و در عين حال اميد و معنويتى كه در كنار اين سرگردانى و پوچى گذاشتيد، براى نزديك شدن به فضاى ايرانى است؟
هم براى نزديك شدن به فضاى بهتر و هم اينكه دقيقاً همان چيزى است كه هنرمندان ابزورد غرب هم دارند.
•انتخاب نه خانواده و نه پنجره با آن طراحى صحنه خاص كه حتماً چنين نيز ايجاب مى كرده، به نظر مى رسد حركت بازيگرها را سخت و محدود كرده و در نتيجه همه چيز ثابت ديده مى شود. در نتيجه خبرى از قاب هاى تصويرى متعدد و زيبا نبود. همين موضوع باز سبب شد ريتم كندتر به نظر برسد. فكر نكرديد نه پنجره ثابت نمايشتان را يكنواخت مى كند؟
نه، از نظر من همه اينها چالش است. در نمايش «تقصير» هم من اصلاً ميزانسن نداشتم يا در «يك رابطه ساده» هم تمام مدت يك نفر نشسته بود و با ضبط صوت حرف مى زد، ضمن اينكه من از ابتدا مى دانستم كارى كه مى خواهم اجرا كنم، يك كلاژ است و در كنار آن طبيعت نمايشى ايجاب مى كرد كه ميزانسن ها در سطح انجام شود...
•واقعاً چرا به همه مسائل آنقدر سطحى مى پردازيد. از عمقى ترين مسائل مثل عشق، رابطه مادر و فرزند، احترام و... گرفته تا جزيى ترين آن؟
من دوست دارم مسائل عميق اجتماعى را به سطح بياورم و برعكس مسائل سطحى را به عمق تا از اين رهگذر ابعاد مختلف آن را نشان دهم، نه اينكه آن سبك را رد كنم. اصولاً بيشتر آثار بزرگ دنيا به همين گونه بوده اند.
•شما كه از كلاژ صحبت مى كنيد، چرا طبق تعريف كلاژ، جنس ها و بافت هاى مختلف در كار ديده نمى شود؟
من يكسرى تصوير كنار هم مى چينم كه در كنتراست با هم معانى مختلف پيدا مى كنند و بى نهايت برداشت مى توان از آن داشت و اتفاقاً كمك مى كند، خسته كننده نباشد. از آنجايى كه من از بالا كار را نگاه مى كنم، مى بينم كه تماشاگران اصلاً تكان نمى خورند و خيلى كم شده تعداد بيننده هايى كه فكر مى كنند كار طولانى است. خيلى ها مى گويند ما دلمان مى خواست كار همچنان ادامه پيدا كند. من به اين موضوع هم با نوعى طنز نگاه مى كنم. ببينيد، يكسرى مقوله هاى فاجعه برانگيز كه شما را اذيت مى كند، كنار هم قرار گرفته و شما به مسائل تراژيك مى خنديد و برعكس براى مسائل كميك گريه مى كنيد. خيلى از بيننده ها پس از اجرا يك چشم شان خنده است و آن يكى گريه.
•هدف از ايجاد اين تضاد بين احساسات و عواطف مخاطب چيست؟
احساس مى كنم در اين كار حرف جديدى براى زدن ندارم. ولى بيننده خودم را با يكسرى احساسات و عاطفه روبه رو مى كنم كه قبلاً تجربه نكرده است. من هيچ وسوسه اى براى تاثيرگذارى روى ذهنيت بيننده ام ندارم. فقط مى خواهم با يكسرى فرم تغييرات حسى ايجاد كنم. البته اين در مورد همه بيننده ها صدق نمى كند. بعضى به دليل سليقه كار را دوست ندارند، بعضى از اقشار هم اصولاً نسبت به كمدى گارد دارند و آن را چيپ و سطح پايين مى بينند. همان طور كه گفتم من از دو نفر خيلى تاثير گرفته ام. نيما يوشيج و پيكاسو. پيكاسو هم هر تصويرى كه مى كشد رئال و معمولى نيست و يك پديده را از زواياى مختلف نشان مى دهد. من هم دوست دارم يك زندگى را از زواياى مختلف نگاه كنم. مثلاً عشق را، دوست دارم يك لحظه با آن همراه باشم. يك لحظه به آن بخندم. يك لحظه فكر كنم چه دروغى پشت هر عشقى هست. يك لحظه احساس كنم بدون عشق اصلاً زندگى وجود ندارد و... من دنيا را اين جورى مى بينم و دوست دارم اين جورى هم نشانش بدهم. در يك جمله من به دنيا مثل پنجره ها نگاه مى كنم و به همين شكل به آن مى خندم يا برايش اشك مى ريزم.
•گفتيد كه خواسته ايد به مسائل اجتماعى نزديك تر شويد و اين كار هم در نوع خودش يك ابزورد است كه در جامعه ايرانى هم مصداق دارد. اما چرا همه اين ۹ خانواده شبيه به هم با عكس العمل هاى مشابه و دغدغه هاى يكسان هستند، يعنى اگر به جاى ۹ تا ۶ يا ۵ تا هم بود در اصل ماجرا فرقى نمى كرد. همه شبيه هم هستند؟!
دقيقاً، اينها يك قشر متوسط خرده بورژوا هستند و هيچ شغل و حرفه اى ندارند و من نه تنها سعى نكردم آنها را از اقشار مختلف انتخاب كنم، بلكه بين زمينه هاى روانى آنها را هم معلوم نكردم و حتى گذشته و حال معلومى ندارند...
•اصلاً هيچ كدام را نمى شود تعريف كرد. چون اصلاً زندگى نمى كنند!
اگر قرار بود اين طور باشد يا اينكه من اقشار مختلف را نشان دهم، كار بعد اجتماعى پيدا مى كرد. چيزى كه من دوست دارم ببينم اما دوست ندارم، انجام بدهم. چون وقتى كار ابعاد اجتماعى پيدا مى كند، مسائل جامعه شناسى و روانشناسى در رابطه با آن هم مطرح مى شود و خواه ناخواه كار بعد سياسى پيدا مى كند و يك جايى ديگر ذهن مخاطب را درگير مى كند، اما وقتى كار عارى از اينگونه مسائل باشد، بعد فلسفى اش اهميت بيشترى پيدا مى كند. خوشحالم كه به صورت ناخودآگاه اين اتفاق در كار من افتاد. چون اكثر تئاترها و فيلم هاى ايرانى اگر بخواهند متفكر باشند، روى ابعاد جامعه شناسى و سياسى مانور مى دهند و اگر اين كار را نكنند، معمولاً محتوايى ندارند. حتى بعضى كارهاى سياسى از كمدى به عنوان چاشنى و براى راحت تر حرف زدن استفاده مى كنند. اما اينجا كمدى جزيى از مفاهيم است. خنديدن به بشر و وضعيت اسفبار او است. اينها همه فرزندان آدم و حوا هستند. يك خانواده كه هيچ وقت به طور مشخص معلوم نمى شود كه كدام با كدام چه رابطه اى دارند و تنها مى فهميم كه اينها فقط آدم هستند. من دوست دارم انسان را در اين وضعيت ببينم نه طبيعت يا اقشار مختلف را.
•البته به جز شخصيت «سيامك» كه به دليل بيمارى «شيزوفرنى» متفاوت است. اما چرا اصولى ترين حرف هاى نمايش را ما از زبان سيامك مى شنويم؟
به نظر من اصولى ترين و قشنگ ترين حرف اين نمايش دوستت دارم است! اما سيامك اوج التهاب هاى قرن ما است. ترس، تنهايى، گمگشتگى، بيگانگى، هجوم محيط، قرن ۲۱ و بشر مدرن اينگونه است. من فكر مى كنم جامعه مدرن امروز ما كاملاً يك جامعه شيزوفرن با همين ترس ها است.
•آيا براى انتخاب اين شخصيت متضاد عمدى وجود داشت؟
نه، براى هيچ كدام عمدى نداشتم. هر كدام از اينها يك بخش از وجود من است و سيامك بيشتر از بقيه به من نزديك است. بخش مثبت، عاشق، خوشبين و بامزه شخصيت من يك طرف، آن شخصيتى كه شب ها كابوس مى بيند و خيس عرق بيدار مى شود و از دنيا و هستى مى ترسد يك طرف و آن همين سيامك است. او حتى يك حرف هايى مى زند كه از ناخودآگاه و ترس هاى من منشأ گرفته. مثلاً يك ديالوگ دارد كه مى گويد: همه مى دانند كه يك روز يك پرنده مى آيد و روى شهر يك فضله مى اندازد و شهر پر از قارچ طاعون مى شود و زمين مى لرزد. همه مى لرزند و... من خودم نمى دانستم كه مى شود از اين تعبير بمباران شيميايى هيروشيما را داشت. چيزى كه تصور و يادآورى آن هميشه برايم دردناك بود و يكى از تماشاگران پس از اتمام كار با اين يادآورى اين ترس را برايم زنده كرد.
•در مورد تحول شخصيت ها چطور؟ چرا آدم هايى كه تمام طول داستان براى به دست آوردن چيزى آنقدر التهاب داشتند و تمام زندگى شان شده بود نشستن و فكر كردن به آن يك باره از قيد آن گذشتند؟
نگذشتند. در نمايش هم گفته شد كه ارث به صورت مساوى بين آنها تقسيم شد ولى در مقابل زندگى ارث چيز مهمى نيست. من به همين وسيله بى اهميت بودن قصه را نشان دادم، يعنى ساختارى كه خودم ساخته بودم را به هم ريختم. در آخر همه اين آدم ها تغيير مى كنند، حالا چه در مورد ارث كه آن همه به آن علاقه داشتند، چه مسائل ديگر اما تغيير اساسى نبود. آدم ها همان آدم ها بودند. خود اين تغييرات هم خنده دار است. يكى ابتدا مدام از منطق صحبت مى كند ولى در آخر احساساتى و عاشق مى شود، يكى دنباله رو است اما بيزينس مى شود و پسرى كه عاشق است اما اصلاً تغيير رويه مى دهد ... من وقتى انسان هايى را مى بينم كه احساس مى كنند در حال تغييرند ولى در عين حال چيزى تغيير نكرده و همه چيز سر جاى خودش است، خنده ام مى گيرد و در ضمن يك المان يا عنصر دراماتيك و جذاب هم است. يكسرى آدم كه خيال مى كنند در حال تغييرند ولى چقدر عبث و ابزورد، اما در واقع زمانى اتفاق واقعى مى افتد كه طبيعت بر زندگى آنها چيره مى شود. موقعى كه برف مى آيد، زلزله مى آيد، كسى مى ميرد يا كسى ديگر به دنيا مى آيد. يعنى طبيعت حضور و توانايى خودش را به بشر نشان مى دهد.
•مونتاژ شدن تصاوير يكسان در فضاى واحد و پشت سر هم، همچنين رفت و آمدهاى نور خيلى اين نمايش را به ساختارى سينمايى نزديك كرده است. آيا تم يا جنس كار مى طلبيد كه به سينما نزديك شويد يا كلاً مى خواستيد كه نمايشى با ويژگى هاى سينمايى اجرا كنيد؟
شايد باور نكنيد ولى بعد از آن كه نمايش را نوشتم تازه متوجه شدم كه چقدر سينمايى شده است. ما هفت قسمت و ۱۵۷ صحنه داريم كه من اسم اين قسمت ها را گذاشته ام سكانس.
•شايد پس زمينه فعاليت عكاسى كه در گذشته داشتيد، در ايجاد اين فضا بى تاثير نبوده ...
بله، هم عكاسى و هم اينكه من رشته سينما خوانده ام و به نقاشى و مجسمه سازى نيز علاقه مندم. اين آدم ها هم مثل مجسمه هاى متحرك هستند و مثل تصاوير عكاسى. به هر حال ما در اين كار كات، جام كات، فيداين، فيداوت و ديزالو داريم. اينها در يك وحدت مثل فيلم كنار هم ظاهر مى شوند. براى خودم به عنوان مخاطب خيلى جالب است كه همه چيز حتى موسيقى را در خدمت كار استفاده كردم. هيچ چيز حتى شعر خواندن چاشنى نيست. ملاط خود اثر است. شما نمى توانيد موسيقى، شعر، نور، دكور و... بازى ها و قصه، ساختارشكنى و ساختار كار را از هم جدا كنيد. همه با هم يك واحد ايجاد مى كنند كه اسمش «پنجره ها» است.
•آيا بين مخاطبان شما كسى هم به برداشت هاى فلسفى كه مدنظرتان بوده رسيده است؟ اين سئوال را از آن جهت پرسيدم كه گفتيد دغدغه نزديك شدن به تعداد مخاطب بيشتر را داشته ايد و براى همين هم سالن اصلى مجموعه تئاتر شهر را انتخاب كرديد. اما اين در حالى است كه سالن اصلى همان گونه كه تماشاگران بيشترى را جذب خود مى كند، طيف هاى مختلفى را نيز به سوى تئاتر مى كشاند ...
اصولاً كارهاى من به گونه اى است كه هر مخاطبى مثل خودش با آن برخورد مى كند. بنابراين فكر مى كنم «پنجره ها» به تعداد تماشاگرانش تفاسير مختلف داشته باشد. شما يك هرم را در نظر بگيريد كه يك نقطه تيز دارد و يك سطح وسيع. من از آن نقطه شروع مى كنم و هر چه جلوتر مى روم مفاهيم بيشتر باز مى شود و دستيابى به آن سخت تر. من از سر هرم حركت را آغاز مى كنم كه ضمير من است و به سمت وسيع آن مى روم. خودم را در چالش با هستى قرار مى دهم و هر قدم كه جلوتر مى روم گره ها بازتر و بازتر مى شود، اما بيننده به تدريج ديگر كمتر مى داند كه من چه مى گويم. چون چيزى نمى گويم و فقط يكسرى معادلات با مفاهيم و تصوير و موسيقى ايجاد مى كنم كه منش و رفتارى توام با زيبايى شناسى است و اين اثر وقتى جلو مخاطب قرار مى گيرد، او را تحريك مى كند كه كنكاش كند و از زواياى مختلف به آن نگاه كند.
•از آنجا كه هرگز با يك گروه ثابت كار نكرده ايد و معمولاً براى هر كار افراد جديدى را دور هم جمع مى كنيد، به عنوان حرف آخر مى خواهم حرف اول را بزنيد و از تجربه شكل گيرى اين نمايش با اين تعداد زياد پرسوناژ بگوييد.
خوشحالم كه اين فرصت فراهم شد تا از اين طريق يك تشكر و قدردانى جانانه از تك تك اعضاى گروهم داشته باشم! اين نمايش بدون حضور يكسرى هنرمند كه با عشق حضور پيدا كردند و يك خانواده را تشكيل دادند، ميسر نمى شد. باور نمى كنيد كه بچه ها چگونه قلبشان را با تمام وجود براى اين كار گذاشتند. هركدام از اين بچه ها از شعور فكرى خاصى برخوردارند و ديد هنرى دارند. هفت بازيگر ما قبلاً كارگردانى كرده اند، شش تا نويسنده هستند. بقيه يا شعر مى نويسند يا نقاش هستند و يا گرافيست. مهمتر اينكه همه با هم خوب هستند، يك ميلى متر از تنش هاى معمول پشت صحنه كه در كارهاى ديگر هست ما نداشتيم. شما اگر متن را بخوانيد كوچك ترين جاى خنده دارى در آن پيدا نمى كنيد. اما كمدى در رگ هايش مى چرخد و اين چيزى نبود كه با توضيح كارگردان به بازيگرى كه هيچ شناختى ندارد درك و عمل شود. تك تك افراد اين گروه با حضورشان محبت بزرگى به من كردند و محبتشان يك موهبت بود. سپاسگزارم.
منبع: شرق
2
نوشته شده در
15 Sep 2005ساعت 17:28  توسط سحر
|
آگاهانه حركت ميكنم
گفتوگو با فرهاد آئيش كارگردان و بازيگر نمايش”پنجرهها”
.jpg)
فرهاد آئيش، نويسنده، كارگردان و بازيگر تئاتر اين روزها در تالار اصلي تئاترشهر، هر شب نمايش”پنجرهها” را روي صحنه ميبرد. علي نصيريان پس از سالها دوري از تئاتر در نقش آقابزرگ در اين نمايش به ايفاي نقش ميپردازد، بقيه بازيگران اين نمايش عبارتند از: مائده طهماسبي، افشين هاشمي، رحيم نوروزي، محمدرضا جوزي، ليلي رشيدي، مريم بوباني، سعيد ذهني، علي هاشمي، افسانه چهرهآزاد، شاهرخ فروتنيان، سروش صحت و بهاره رهنما.
در جشن انجمن منتقدان خانه تئاتر قرار بود شما قسمتهايي از نمايش پنجرهها را اجرا كنيد كه به خواندن قسمتهايي از نمايشنامههايتان منتهي شد، در آن جا به نظرم رسيد كه تم نمايشنامهها و شخصيتهايتان مشابه يكديگر است. لطفاً كمي درباره نسبتهاي ارتباطي نمايشنامهها و شخصيتهايتان بگوييد؟
در ابتدا كه نمايشنامه پنجرهها را مينوشتم، به ارتباط شخصيتها و مفاهيم اين نمايش با نمايشهاي قبليام واقف نبودم اما به مرور متوجه شدم كه بسياري از مفاهيم مانند مرگ، عشق، تنفر، بيگانگي، تنهايي و سرگشتگي انسان در نمايشهاي قبليام هم وجود داشته است.
اين نمايشنامه حدود 12 سال نگارشش طول كشيد. در اين 4 سال دورهاي بود كه من تصميم داشتم تمام شخصيتهاي قبلي نمايشنامهام را در اين نمايش جاي بدهم اما بعد پشيمان شدم و فقط بسنده كردم به عاريه گرفتن يك سري مقولهها و ديالوگهاي قبلي. حتي يك دورهاي فكر ميكردم كه از هشت نويسنده ديگر دعوت كنم تا به صورت جمعي هر كدام درباره يكي از اتاقهاي نمايشنامه بنويسم اما اين طرح هم عملي نشد.
چطور؟ با هشت نويسنده ديگر به توافق نرسيديد؟
نه، به اين نتيجه رسيدم كه اين طرح را خودم بنويسم، براي خودم اين شيوه جذابتر آمد.
معمولاً شما در نمايشهايتان مفاهيم عميق زندگي را به سطح ميكشانيد، خودتان هم در جلسه مطبوعاتي نمايش”پنجرهها” گفته بوديد كه در نمايشتان مفاهيم عميق را به شكلي سطحي نشان ميدهيد، اما در پنجرهها اگر چه مفاهيم عميقي مانند عشق، مرگ و تنفر به سطح كشيده ميشود اما دوباره عميق ميشود، يعني در يك لحظه كه به هجو كشيده ميشود در لحظه بعد شما به دنبال معنا تراشي آن هستيد مثلاً حدود مرگ آقا بزرگ نمايش جدي است بعد در مراسم عزاداري دوباره فضا به هجو كشيده ميشود و باز در صحنه آخر كه برف ميبارد، فضا جدي و رمانتيك ميشود. به نظرم شما خودتان هم دچار شك شدهايد، انگار در يك لحظه كه فضا را به هجو ميكشيد دوباره پيشمان ميشويد و حالتي جدي به آن ميدهيد!
اين حركت كاملاً آگاهانه است و بخشي از فرم كار من را تشكيل ميدهد. اين يك بازي با ذهن و عواطف مخاطب است كه دائم در مقابل كنتراستها قرار ميگيرد و خواه ناخواه در اين داد و ستد هر ذهني و هر شخصيتي به عنوان مخاطب به برداشتهاي خودش ميرسد. اين يكي از خصوصيات نمايش مدرن است.
من اين سوال را درباره شخصيتها هم دارم. به نظرم در جنس تئاتر شما به همان اندازه كه شخصيت افسانه هجو و تراژيك است، آقابزرگ هم ميتواند باشد، اما برعكس اين شخصيت داناي كل و با ساختاري كليشهاي است. به نظرم شخصيتهايي مانند احمد، مادرش يا افسانه تاثيرشان بر ذهن مخاطب بيشتر است تا شخصيتهايي مانند آقابزرگ يا سيامك.
سوال من اين است كه در برابر شخصيتهاي هجوگونه، شخصيتهايي مانند آقابزرگ و ... در جنس تئاتر شما چه جايگاهي دارد؟
اگر انتقادي داريد، نقد بنويسيد. گفتوگو جاي نقد نيست.
آقاي آئيش، گفتوگو در خود بخشي از نقد را هم دارد من ميخواهم فقط جواب سوالهايم را بگيرم.
اين جملات بخشي از جوابهاي من است شما موظفايد كه آنها را بنويسيد بعد اگر توضيحي داريد، بگوييد. من اين گونه كاراكترها را دوست داشتم و هيچ لزومي هم نيست كه همه شخصيتها از يك خط پيروي كنند. بعضيها بيشتر به هجو كشيده ميشوند يا كمتر، اما به شكل نسبي.
يك نوع هارموني در اين ساختارزدايي شخصيتي وجود دارد. به فرض، شخصيت افسانه را ميبينيم كه خيلي از لحظات به هجو كشيده ميشود اما در لحظهاي هم عشق مادرانهاش غلبه ميكند و با عميقترين احساسات مادرانه با كودكش حرف ميزند، همين طور آقا بزرگ حرفهاي بزرگي از دهانش بيرون ميآيد ولي جدول را هم نميتواند حل كند و دايم از ديگران ميپرسد.
شما از جمله كارگردانهايي هستيد كه اگر چه تئاتر مدرن و ابزورد را خوب ميشناسيد اما اين ساختار را با شخصيتها و روابط ايراني نشان ميدهيد. به نظرم يكي از مهمترين ويژگي كارهاي شما شناخت شديدتان از روابط ايراني باشد. به عبارتي برخورد شما كاملاً با اين مقوله مدرن است يعني ما متوجهايم كه تئاتري با تعريف تئاتر ابزورد ميبينيم اما كاملاً ايراني. با توجه به اين كه سالها از فضاي ايران دور بودهايد، چطور به اين شناخت عميق رسيدهايد؟
يك تصميم بزرگي در دورهاي از زندگيم گرفتم، بعد از اين كه كاملاً در آمريكا از لحاظ هنري و زندگي شخصيام جا افتاده بودم، يك احساس كمبود در من ظهور كرد و آن جدايي از اطلاعات و خصوصيات فرهنگي خودم بودم كه چطور بگويم در لايههاي زيرين ناخودآگاهم مانده بود اما هيچ فرصتي براي نزديك شدن به آنها را نداشتم. فكر ميكردم فقط در صورت برگشتم به ايران ميتوانم به محيط و چيزهايي كه همچنان در حافظهام مانده، نزديك شوم. اين داد و ستد رواني با خودم به عنوان چالش در كار هنريام خودش را نشان ميدهد.
من حدود 20 سال در آمريكا با قشر اليت و نخبه آمريكايي ارتباط برقرار كردم و امروز بزرگترين چالش براي من اين است كه با حفظ نوآوري و سليقه خودم بتوانم كه با قشرعميقتر در فرهنگم ارتباط برقرار كنم. اين چالش را سعي كردم در تلويزيون هم به نوعي نشان بدهم كه البته خيلي موفق نبودهام اما احساس ميكنم در عرصه تئاتر به صورت نسبي اين موفقيت را به دست آوردم، به خصوص با نمايش پنجرهها.
حالا كه صحبت به اين جا كشيد، شما كدام كارتان را بيشتر از بقيه دوست داريد؟
راستش هيچ كدام، انگار هميشه نمايش آخر بيشتر به كارگردانش نزديكتر است. نمايش”چمدان” خيلي آبسترهتر از بقيه است و بخش روشنفكري من را بيشتر ارضا ميكند يا نمايشي دارم با نام”تئاتر تئاتر” كه بيشتر بخش زندگي كودكانه هنري من را ارضا ميكند اما”پنجرهها” با رابطه برقرار كردن با قشر بزرگتري از جامعه به منزله مسكني است براي تنهايي فلسفي من.
شما نمايشهايي با عنوان”يك رابطه ساده” و”زن در خانه” را سالها پيش اجرا كرديد كه هر كدام از آنها به ترتيب حدود 12 و 3 و 4 دقيقه بود، با اين اجراهايتان نشان داديد كه شما كارگرداني هستيد كه ميتوانيد مفاهيم را به شكل مينيماليستي و خيلي كوتاه و چكيده نشان دهيد. حالا فكر ميكنيد آن چيزي كه در”پنجرهها” ميخواستيد به تماشاگرتان منتقل كنيد آيا ضرورت اجرا در 2 ساعت را داشت؟ اين ضرورت از چه چيزي ناشي ميشود: تنوع شخصيتها، خاصيت سالن اصلي يا متن.
روش نوشتن من اين طور است كه اول يك طرح و ساختار به ذهنم ميآيد، بعد آن را در ضمير خودم نگه ميدارم تا اين كه شخصيتهايي خلق ميشوند بعد اين شخصيتها قصههايي را به من تحميل ميكنند و اين قصهها بنا به طبيعت خودشان به يك مدت زماني نياز دارند تا گفته شوند. اتفاقاً سالن اصلي نياز به مدت زماني كمتري از زمان نمايش”پنجرهها” دارد.
من فكر ميكنم كه براي مخاطب عادي سالن اصلي 30/1 تا 45/1 دقيقه زمان كافيست ولي اين نمايش به 2 ساعت كشيده شد و من هم دلم نميآيد كه وفاداريام را به متنام زير سوال ببرم و بخواهم كوتاهش كنم. گرچه هر از چند گاهي وسوسه ميشوم اما به دليل ساختار منسجم اين نمايش توانايي كوتاه كردنش را ندارم و از آن وسوسه دست ميكشم. همين.
طراحي صحنه”پنجرهها” من را به ياد طراحي صحنه”ميرم روزنامه بخرم” انداخت. آن نمايش هم دقيقاً چنين طراحي داشت. آيا شما آن نمايش را ديده بوديد و الگويتان از طراحي صحنه از طراحي همان نمايش بود؟
خير، آن نمايش را نديدم. متنهاي رحيم نوروزي و متنهاي من خيلي به هم نزديك است، در خيلي از جنبهها هم سليقه هستيم و من كارهايش را خيلي دوست دارم ولي من اين طراحي صحنه را از 16 سال پيش در ذهنم داشتم. پس هيچ كدام ما، نه من و نه رحيم نوروزي، اين طرح را از يكديگر نگرفتيم فقط تصادفاً و به خاطر نزديكي فكرها شبيه به هم شده است.
يكي از ويژگيهاي ديگر كارهاي شما حذف نگاه جنسيتي است، يعني در كارهايتان زن و مرد با نگاه يكسان و فارغ از جنسيتشان به تصوير كشيده ميشوند. هر دو با هم به هجو كشيده ميشوند يا برعكس، اين نگاه شما آگاهانه و تعمدي است يا غير آگاهانه در كارتان تسري مييابد؟
اين مسئله بعد از نوشتن اولين نمايشم با عنوان”تق صير” در من نهادينه شده است. در آن نمايش من مسئله نابرابري جنسيتي را مطرح كردم ولي از آن به بعد با اين مسئله زندگي ميكنم، به خصوص كه من با زناني بسيار قوي زندگي ميكنم؛ همسرم و مادرم. اين سوال شما براي من خيلي جذاب است. شما اولين روزنامهنگاري هستيد كه مطرحاش كرديد. اين نابرابري جنسيتي من را رنج ميدهد همان طور كه آثاري كه به صورت كليشهاي ميخواهد اين نابرابري را به تصوير بكشد، اما در بطن خويش ذهنيت شونيستي را دوباره زنده ميكند. اين آثار به شدت من را رنج ميدهد. يكي از افتخارات من اين است كه چنين مقولاتي در كار من ديده ميشود.
به عبارتي شما يك بار آگاهانه ميخواستيد در نمايش”تقصير” نابرابري جنسيتي را مستقيماً نشان دهيد و بعد از آن ديگر به برابري جنسيتي فكر كرديد؟
خير، در همه كارهايم به صورت آگاهانه بوده و در واقع جزئي از من شده است. مسئله مرد سالاري را به صورت كميك مطرح ميكنم، حتي در كارهاي تلويزيونيام مثل”بدون شرح” هم سعي كردم چنين مقولهاي را جاي دهم. به نظرم نبودن عشق يكي از دلايل مهم ايجاد تفكر نابرابري را شكل ميدهد، من اين را در نمايش”تقصير” نشان دادهام.
2
نوشته شده در
13 Sep 2005ساعت 19:53  توسط سحر
|
عکسهایی از تئاتر
پنجره ها به کارگردانی
فرهاد آئیش
بازیگران: علي نصيريان، مائده طهماسبي، سعيد ذهني، فرهاد آييش، افشين هاشمي، ليلي رشيدي، محمدرضا جوزي، علي هاشمي، رحيم نوروزي، اتابک نادري، بهاره رهنما، افسانه چهرهآزاد و شاهرخ فروتنيان

.JPG)
.JPG)
.JPG)
.JPG)
.JPG)
.JPG)
.JPG)
.JPG)
.JPG)
2
نوشته شده در
10 Sep 2005ساعت 12:50  توسط سحر
|
منتظر عکسای تئاتر "پنجره ها" باشید.
فعلا اینا رو ببینید تا بعد
.JPG)
.JPG)
2
نوشته شده در
9 Sep 2005ساعت 12:40  توسط سحر
|
پنجرهاي گشوده بر پنجرهها
گزارشي از تمرين نمايش«پنجرهها» نوشته و کارگرداني فرهاد آييش

با پايان يافتن نمايش«مجلس شبيه ....» به کارگرداني بهرام بيضايي، سالن اصلي مجموعه تئاترشهر ميزبان گروه نمايشي«پنجرهها» به کارگرداني فرهاد آييش شده است. اين گروه ميبايست حداقل 20 روز ديگر براي نسب دکور و تمرينهاي نهايي به سالن اصلي انتقال پيدا ميکرد.
در پنجرههاي آييش علي نصيريان، مائده طهماسبي، سعيد ذهني، فرهاد آييش، افشين هاشمي، ليلي رشيدي، محمدرضا جوزي، علي هاشمي، رحيم نوروزي، اتابک نادري، بهاره رهنما، افسانه چهرهآزاد و شاهرخ فروتنيان بازي خواهند کرد.
فرهاد آييش پيش از اين نمايشهاي هفت شب با ميهمان ناخوانده، تق صير، سيودو دقيقه از ماجرا و شام آخر را در پرونده کارگرداني خود دارد. او را در حالي ملاقات ميکنيم که لبه صحنه سالن اصلي نشسته است و با بازيگرانش که روي صندليهاي تماشاگران قرار گرفتهاند گفتوگو ميکند. اجازه ميگيريم که در اولين تمرين گروه، اولين شاهد باشيم و اولين گفتوگوها را از اين نمايش ثبت کنيم.
مراحل شکل گيري متن
مائده طهماسبي درباره مراحل شکل گيري متن ميگويد:«من و فرهاد 14 سال است که با هم زندگي ميکنيم و تئاترهاي زيادي را در ايران و خارج از کشور روي صحنه بردهايم. معمولاً شکل گيري يک متن براي فرهاد محدود به يک زمان مشخص نميشود او طي کارهايي که انجام ميدهد به طرحهاي ديگرش ميانديشد، يادداشتهايي برميدارد و سرانجام از ميان آن يادداشتها يک نمايشنامه بيرون ميآيد. آن چه من به خاطر دارم، اولين ايدههاي نمايشنامه پنجرهها متعلق به 12 سال پيش است.»
وي ادامه ميدهد:«معمولاً يک نمايش براي فرهاد به يک دوره تعلق دارد، بين 2 تا 7 سال در فکر او شکل ميگيرد. طي 25 سال گذشته برنامه او چنين بوده است.»
طهماسبي درباره حضور خود در شکل گيري اين متن ميگويد:«همواره از فکرها، روياها و طرحهايمان صحبت ميکنيم. اين طرح هم بارها خوانده شده است و راجع به آن صحبت کردهايم.»
مائده طهماسبي دراين نمايش نقش زني به نام اکرم را بازي ميکند. او همسرش را از دست داده و پسري دارد که به تنهايي او را بزرگ کرده است.
وي درباره اين نقش ميگويد:«اکرم تصور ميکند در زندگي مورد ظلم قرار گرفته است و بايد بيشتر مورد توجه اعضاء خانواده قرار گيرد. او منحنيهاي حسي متغيري دارد اما با ورود عشق، دوباره به سوي زندگي باز ميگردد.»
با اشاره کارگردان، بازيگران روي صحنه قرار ميگيرند و در مکانهاي مشخص شده مينشينند. کيوان نخعي دستيار کارگردان برايمان توضيح ميدهد:«صحنه اين نمايش شامل 9 اتاق است که در سه طبقه طراحي شده است. هر اتاق ساکناني جدا دارد و اتفاقات جدايي در هر اتاق رخ ميدهد. اعضاء اين آپارتمان يک خانواده بزرگ متشکل از خواهرها و برادرها و فرزندانشان است.»
تمرين گروه به آرامي ادامه دارد. قطع و وصل شدن نور و صدا به وسيله فرهاد آييش يادآوري ميشود. علي نصيريان آهسته ميگويد:«من و خانم راستکار به تازگي به گروه ملحق شدهايم. هنوز براي صحبت کردن درباره کار خيلي زود است. چند هفته بعد ميتوان در اين خصوص نظر داد.»
پسري عاشق پيشه
افشين هاشمي در کنار مائده طهماسبي به ايفاي نقش ميپردازد و پسري عاشق پيشه را تصوير ميکند. در اولين استراحت به سراغش ميرويم و ميگويد:«به تازهگي به اين گروه ملحق شدهام. نقش من، فرهاد يک پسر عاشق است. عاشق ليلي نامي است که هيچ تصور درستي از آن ندارد حتي هيچ تصور درستي از عشقش نيز ندارد. همين موضوع نيز موقعيت طنز براي اين آدم فراهم ميکند.»
افشين هاشمي ادامه ميدهد:«آن چه در همه کاراکترهاي اين نمايش وجود دارد و در فرهاد کاملاً آشکار است و باعث جذابيت نقش ميشود، صداقت است. صداقت در همه حرفها و حرکاتش وجود دارد. اگر عشقش عشقي احمقانه است، صادقانه آن را باور دارد.»
هاشمي با تاکيد بر اين امر که هنوز چفت و بست نقش را دريافت نکرده و در حال تمرين روي آن است افزود:«تمام نقشها بايد دوستداشتني باشند و هستند. دوست داشتني، با تمام کاستيها و ويژگيهاي مثبتشان.»
ذهنيت و فانتزي
سعيد ذهني بازيگر و آهنگساز نمايش پنجرهها که نقش موزيسين و مدرس موسيقي را بازي ميکند پيش از شروع تمرين درباره نقشاش ميگويد:«اين نمايش يک نگاه تيپيکال به يک نوع شخصيت مورد نظر نويسنده دارد. الزاماً شخصيت خود من به عنوان بازيگر تئاتر نيست بلکه کاراکتري است که در تئاتر بازي ميکنم اما موسيقي اين نمايش را نيز خودم ميسازم.»
جديدترين کارگرداني سعيد ذهني با نام چهار فصل طي سال جاري در تالار مولوي به اجرا درآمد و اينک او به عنوان آهنگساز درباره همکاري با آييش ميگويد:«من با کارهاي فرهاد آشنا بودهام و همکاري نيز داشتهام. با ذهنيت و فانتزي او در مبحث موسيقي آشنايي دارم. وقتي فرهاد اين متن را پيشنهاد کرد، ايده جالبي به نظر آمد و فرصت خوبي براي تجربه بود. در تبادل نظر و همراه شدن با فرهاد هيچ مشکلي ندارم و ذهنيتهايمان به هم نزديک است.»
وي ادامه ميدهد:«فرهاد خيلي دموکرات است و به متخصصين کارش اعتماد دارد.»
او درباره موسيقي اين اثر ميگويد:«موسيقي اين نمايش تلفيقي از سازهاي سنتي و الکترونيک است که متناسب با حال و هواي صحنه از آنها استفاده ميشود. ويژگي جديد اين کار آن است که در عين حال که زندگي، تدريس و فعاليت هنري ساکن اتاق شماره 9 را ميبينيم موسيقي نمايش بايد شکل بگيرد. اين کار سخت است. تماشاگر نبايد احساس کند که وجود اين اتاق بهانهاي براي موسيقي زنده است.»
ذهني همکاران خود را چنين نام برد:«مجيد مولانيا نوازنده تار، عبدالرضا عابديان نوازنده کمانچه، ليلي اسکندري نوازنده دف به علاوه خود من که در کل کار حضور دارم و موسيقي زنده را اجرا ميکنم. يک نوازنده فلوت کليددار نيز به اين جمع اضافه خواهد شد.»
فرصت استراحت ندارد
فرهاد آييش در حال گفتوگو با محسن شاهابراهيمي طراح صحنه کار است و فرصت استراحت ندارد. آهسته در سويي ديگر از سالن به سوي علي هاشمي رفته و ميپرسيم چند وقت است که تمرين ميکنيد، علي هاشمي ميگويد:«حدود 20 روز تمرين کردهايم. هم انفرادي و هم گروهي، همان طور که ديديد صحنهها جدا از هم است و اين امکان را به آقاي آييش ميداد که با برخي از بازيگران جدا تمرين کند.»
پسري به نام رحيم
علي هاشمي درباره نقشاش ميگويد:«پسري به نام رحيم را بازي ميکنم. رحيم هنرجويي دوستدار بازيگري است که مدام از ديگران به دليل اين علاقهاش سرخورده ميشوند. رحيم منولوگي دارد که در تمام نمايش قصد دارد آن را اجرا کند اما مانع او ميشود. ولي سرانجام هم منولوگش را اجرا ميکند و هم در يک تئاتر نقش نيزهدار رومي را برعهده ميگيرد.»
وي درباره گروه ادامه ميدهد:«در تئاترهاي زيادي حضور داشتهام ولي اين گروه يکي از خاصترين گروههايي است که تا به حال ديدهام. راحتي و صميميت اين افراد را در هيچ گروهي نديدهام. فرهاد آييش مدتها روي انتخاب اين افراد سبک و سنگين کرده است. پشت صحنه خوبي داريم و همه منتظر تمرين بعدي هستند.»
عشق آنها
ليلي رشيدي که دو هفته با گروه تمرين کرده است ميگويد:«يک زوج تازه ازدواج کرده هستيم، عشق آنها صادقانه و راحت است شايد چون هنوز آغاز راه هستند.»
آرام پيش ميرويم
افسانه چهرهآزاد ميگويد:«آرام پيش ميرويم. نقش من با زندگي عاديام تفاوتهاي بزرگي دارد. به همين دليل حس خوبي به کار دارم.»
چهرهآزاد در اين نمايش کنار همسرش شاهرخ فروتنيان بازي ميکند. فروتنيان درباره اين نمايش ميگويد:«براي اولين بار به عنوان بازيگر تئاتر روي صحنه حاضر شدهام. اميدوارم بتوانم اين نقش را درست ايفا کنم.»
اين دو بازيگر که در نمايش آوازي با دو ملودي متفاوت ميخوانند از در کنار هم بودن، پارتنر نمايشي يکديگر بودن شگفت زده و خوشحالاند.
هنوز تا اجرا راهي طولاني در پيش است
اتابک نادري که در حال حاضر با مجموعه ماجراهاي چموش و خموش در گروه کودک و نوجوان تلويزيون حضور دارد از گفتوگو با ما طفره ميرود و ميگويد:«هنوز تا اجرا راهي طولاني در پيش است.»
گروه روي صحنه نشستهاند و متن نمايشنامه را در دست دارند. کارگردان هنوز با طراحانش گرم گفتوگوست و ما بيسر و صدا از سالن خارج ميشويم و با خود تکرار ميکنيم تا اول شهريور که پنجرههاي آييش گشوده خواهد شد راهي طولاني در تمرين پيش روست.
2
نوشته شده در
9 Sep 2005ساعت 12:38  توسط سحر
|
سلام به همگی
عکسایی که می خوام براتون بزارم مربوط میشه به جشن سالانه
منتقدان تئاتر سال ۱۳۸۴ 

.JPG)
.JPG)
.JPG)
.JPG)
.JPG)
.JPG)
2
نوشته شده در
9 Sep 2005ساعت 12:29  توسط سحر
|
اخبار تئاتر
مهرداد ضيايي”رقص در تاريكي” را به جاي”نگين” كارگرداني ميكند

مهرداد ضيايي نمايش”رقص در تاريكي” را به جاي نمايش”نگين” آبان ماه در تالار كوچك روي صحنه ميبرد.
به گزارش سايت ايران تئاتر، مهرداد ضيايي پيش از اين قرار بود نمايشنامه”نگين” نوشته حميد امجد را روي صحنه ببرد. ضيايي بعدها اعلام كرد كه امجد تمايلي ندارد كه متني از وي روي صحنه برود. از همين رو ضيايي تصميم گرفت متن ديگري را به جاي نمايشنامه”نگين” به اداره كل هنرهاي نمايشي ارائه دهد.
ضيايي در گفتوگو با سايت ايران تئاتر، درباره نمايشنامهاي كه به جاي نمايشنامه”نگين” اجرا خواهد كرد، گفت:« نمايشنامه”رقص در تاريكي” نوشته آقاي نادري را كارگرداني خواهم كرد.»
وي در ادامه افزود:«طرح نمايشنامه را امروز به اداره كل هنرهاي نمايشي ارائه خواهم داد، البته نگارش متن هم رو به اتمام است و فكر ميكنم تا اوايل هفته آينده نسخه كامل نمايشنامه آماده شود.»
وي در مورد عوامل اين نمايش گفت:«چون هنوز نمايشنامه تمام نشده در مورد عوامل نمايش نميتوانم تصميمي بگيرم.»
ضيايي در مورد زمان و محل اجراي نمايش گفت:«نمايش در آبان ماه در تالار كوچك روي صحنه ميرود.»
وي در پاسخ به اين پرسش كه آيا طرح نمايش را او به نادري ارائه داده است گفت:«طرح براي خود آقاي نادري است كه من از ايشان خواهش كردم آن را بنويسند و ايشان با وجود مشغله كاري نوشتن آن را آغاز كردند.»
وي در مورد برنامههاي بازيگري خود گفت:«به احتمال زياد در كار آقاي رضاييراد بازي خواهم كرد.»
----------------------------------------------------------------------------------
سميرا سينايي با”عاشقانه كاغذي” در تالار مولوي
.jpg)
نمايش”كاغذ بازي” به كارگرداني سميرا سينايي از 20 مهر ماه به مدت 18 شب در تالار مولوي روي صحنه خواهد رفت.
سميرا سينايي كارگردان نمايش”كاغذ بازي” در گفتوگو با سايت ايران تئاتر، گفت:« نمايش”كاغذ بازي” نوشته خودم است و داستان زن و مردي را به نمايش ميكشد كه بر صحنه ظاهر ميشوند و هر يك در ميان كاغذهاي اطراف خود شروع به شناخت خود، ديگري و محيط اطراف ميكنند، آنها با كاغذ براي خود ابراز زندگي ميسازند.»
كارگردان نمايش”كاغذ بازي” در ادامه افزود:«حدود 10 يا 12 سال قبل وقتي در مجارستان بودم از طرف اردويي دانش آموزي، دانشجويي دعوت به همكاري شدم. آنها از ما خواستند در عرض 10 روز يك نمايش اجرا كنيم و اين در حالي بود كه از نظر امكانات صحنهاي چيزي در اختيار نداشتيم، به همين دليل من فكر كردم با كاغذ اتود بزنم و با دو بازيگر تمي عاشقانه را به مدت 10 دقيقه اجرا كرديم. چندين سال بعد نيز حدود 4 ماه روي اين نمايشنامه در تالار قشقايي تمرين كردم تا داستان آرام آرام شكل گرفت.»
سينايي تصريح كرد:«به دليل آن كه مبناي كار ما بر نور استوار است و با تعميرات تالار قشقايي مواجه شديم اجراي اين نمايش به تعويق افتاد و قرار شد در تالار مولوي اجرا كنيم.»
وي با اشاره به اين كه اين نمايش به صورت كارگاهي آماده شده گفت:«اين نمايش به صورت اتود كار شده و طي تمرينات، منتخب آن در نمايش گنجانده شده است.»
در اين نمايش بازيگراني چون خسرو محمودي، نازي نوازاني و محمد كرمانينسب ايفاي نقش دارند. همچنين طراحي صحنه و لباس نمايش به عهده سميرا سينايي است و دستيار و مشاور كارگردان آن خسرو محمودي و منشي صحنه آن زهرا محمدي است.
----------------------------------------------------------------------------------
”بِكش تا اونجا كه نفس داري بِكش” از 20 شهريور در تالار نو

نمايش”بكش تا اونجا كه نفس داري بكش” از 20 شهريور در تالار نو مجموعه تئاترشهر روي صحنه ميرود.
به گزارش سايت ايران تئاتر، اين نمايش پيش از اين در بيستوسومين جشنواره بينالمللي تئاتر فجر روي صحنه رفته بود. نمايشنامه توسط طلا معتضدي نوشته شده و كارگرداني آن به عهده مجتبي معاف است.
نمايش به داستان زندگي احسان و مينو و كساني كه آنها را مورد حمله قرار ميدهند ميپردازد، احسان در نتيجه اين درگيري به حالت كما ميرود و ضاربان آن نيز به زندان ميافتند، نمايش داستان زندگي اين دو گروه را به شكل موازي روايت ميكند.
مجتبي معاف كارگردان نمايش در گفتوگو با سايت ايران تئاتر، درباره اين نمايش گفت:« اين نمايش كاري است از گروه تئاتر”تم” كه از اين گروه دو نمايش در جشنواره تئاتر فجر پذيرفته شد. يكي از آنها همين نمايشنامه”بكش تا اونجا كه ميتوني بكش” بود. ما يك متن اوليه داشتيم كه در جريان تمرينها كاملتر شد. چيزي كه برايم جذاب بود تم انتظاري بود كه در نمايشنامه كاملتر شد . ما در نمايش آدمهايي را ميبينيم كه چند ساعت بيشتر به پايان زندگي آنها نمانده است. در طرف ديگر يك زندان را ميبينيم كه آدمهاي آن با فراموش كردن مرگ دسته و پنجه نرم ميكنند و از سوي ديگر هم در بيمارستان متوجه ميشويم آدمي كه روي تخت در حالت كماست، چقدر در زندگي گذشته خود گناهكار بوده است.»
وي افزود:«سوالي كه در نمايش مطرح ميشود اين است كه گناهكار واقعي كيست. كسي كه روي تخت بيمارستان است يا كساني كه او را به اين روز انداختهاند و در زندان هستند.»
معاف در ادامه خاطر نشان كرد:«در اين نمايشنامه نويسنده دو طيف فرهنگي مختلف را معرفي كرده است كه من هم به عنوان كارگردان روي اين نكته تاكيد گذاشتم. اين دو طيف عبارتند از طيف لمپن و طيف روشنفكر، تقابل ديگري هم در اين نمايش وجود دارد و آن اين كه لمپنها و ضاربان از لحاظ مالي فقير هستند و كساني كه در بيمارستان قرار دارند جزء قشر مرفه محسوب ميشوند.»
وي در پايان گفت:«با اتفاقاتي كه در زندان ميافتد اين سوال پيش ميآيد كه اين قاتلان تا چه حد گناهكار هستند. اين نمايش از 20 شهريور ساعت 15/20 در تالار نو مجموعه تئاترشهر روي صحنه ميرود.»
در اين نمايش عباس افشاريان، مريم معيني، مهدي فرشيديسپهر، هادي حجازيفر، عيسي دانشمند به عنوان بازيگر حضور خواهند داشت.
طراحي صحنه نمايش توسط سعيد آقايي و طراحي لباس توسط پريسا رضايي انجام شده است. موسيقي نمايش توسط همايون صلاحي ساخته شده و غزاله مراديان به عنوان دستيار كارگردان مجتبي معاف را در اين نمايش همراهي ميكنند.
----------------------------------------------------------------------------------
نخستين تجربه كارگرداني پانتهآ بهرام آذرماه در تالار اصلي اجرا ميشود

نمايش”آواژ يك” به كارگرداني پانتهآ بهرام آذر ماه در تالار اصلي مجموعه تئاترشهر روي صحنه ميرود.
اين اولين تجربه كارگرداني اين بازيگر تئاتر و سينما محسوب ميشود. پانتهآ بهرام در گفتوگو با سايت ايران تئاتر، گفت:« در حال حاضر مشغول تمرين هستيم و براي اجراي نمايش در تالار اصلي و آذر ماه با حسين پارسايي صحبت كردهايم و ايشان هم جواب مثبت دادهاند.»
وي افزود:«با توجه به استفاده از موسيقي زنده، امكانات صدا و پروجكشن نمايش را نميتوانيم در يك سالن كوچك اجرا كنيم و فكر ميكنم كار ميتواند به طور مشترك با يك كار ديگر در تالار اصلي روي صحنه برود.»
وي در مورد نمايش”آواژيك” گفت:«هنوز ترجيح ميدهم خيلي در مورد كار صحبت نكنم. اما كار تلفيقي خواهد بود از حركات موزون، موسيقي زنده و تئاتر و در اين نمايش موسيقي نقش بسيار مهمي خواهد داشت.
بهرام در اين باره گفت:«اصلاً شروع كار با پيشنهاد حميد سعيدي آهنگساز اين نمايش بوده است. وي تحقيقاتي روي آواهاي فراموش شده ايراني داشتند و ميخواستند كار نمايشي و تصويري روي اين آواها انجام شود و به پيشنهاد ايشان كار را شروع كرديم. در حال حاضر حدود يك سال است كه به صورت پراكنده مشغول تمرين هستيم.»
موسيقي اين نمايش توسط حميد سعيدي ساخته شده است. وي يكي از متخصصان ضبط صدا در ايران محسوب ميشود و در كارنامه كاري خود ساخت موسيقي براي 25 فيلم، سريال و كليپ را نيز دارد.
سعيدي در گفتوگو با سايت ايران تئاتر، درباره موسيقي اين نمايش گفت:« در موسيقي اين كار به دنبال مدل جديدي از موسيقي محلي بوديم. موسيقي اين نمايش تركيبي است از موسيقي نواحي ايران به علاوه سازهاي الكترونيك كه به واسطه كامپيوتر و سه نوازنده كه روي صحنه قرار خواهند گرفت اجرا ميشود.»
وي افزود:«براي اين كار صداهاي خوانندههاي موسيقي فولكلور را از نقاط مختلف ايران ضبط كردهايم.»
سعيدي درباره تركيب بندي سازهاي اين نمايش گفت:«موسيقي نمايش مجموعهاي است از سازهاي پركاشن و يك سري سازهاي ساخته شده، گيتار الكترونيك، سه تار، تنبور و سنتور كه هر سه ساز سنتي توسط يك نفر اجرا خواهد شد.»
وي افزود:«فكر كنم جز اولين كساني باشيم كه با كامپيوتر به عنوان يك نوازنده برخورد كردهايم. چرا كه كامپيوتر روي صحنه قرار خواهد گرفت. اين تجربه تاكنون در ايران انجام نشده يا لااقل اگر انجام شده من خبر ندارم. در نمونههاي خارج از كشور هم تاكنون نديدهام، كه صداي خواننده از كامپيوتر پخش شود.»
وي در ادامه افزود:«تعدادي از خوانندههايي كه صداي آنها پخش ميشوند فوت كردهاند و تعدادي هم كه هستند به هيچ عنوان در دسترس نيستند. فكر ميكنم تماشاگران بعد از شنيدن اين صداها باور نخواهند كرد كه اين خوانندهها در ايران هستند و اين يك موزيك ايراني است.»
وي در مورد چگونگي شكل گيري اين نمايش بر پايه موسيقي گفت:«هميشه اول تصوير است كه ساخته ميشود و بعد موسيقي روي آن قرار ميگيرد. اين ايده هميشه در ذهن من بود كه ميشود برعكس حركت كرد. يعني به جاي اين كه موسيقي براي تصوير ساخته شود، تصاوير براي موسيقي ساخته شود. اما ايده اجراي نمايش از جايي آغاز شد كه من مجموعهاي از آواهاي قالي بافي داشتم كه خانم بهرام اين آواها را شنيدند و تصميم گرفتند براي اين آواها تصوير بسازند. البته بعدها آن مجموعه آواهاي اوليه را به طور كلي عوض كرديم و كار جديدي را ساختيم.»
همچنين وي اعلام كرد كه همزمان با اجراي اين نمايش آلبوم موسيقي آن نيز توسط موسسه”آواها و ايدهها” ارائه خواهد شد.
----------------------------------------------------------------------------------
”شازده قورباغه”؛ يك نمايش رئاليستي اجتماعي
.jpg)
نمايش”شازده قورباغه” نوشته مليحه مراديجعفري با كارگرداني احمد ايرانيخواه در تالار مولوي روي صحنه رفت.
”شازده قورباغه” داستان دختري به نام شراره است كه هفت سال پيش از خانه گريخته و پس از بازگشت با اتفاقات جديدي روبرو ميشود.
”شازده قورباغه” يك نمايش رئاليستي اجتماعي است كه با رويكردي آسيب شناسانه به بيان وضعيت خانوادههاي آسيب ديده از ناهنجاريهاي اجتماعي پرداخته و ضمن تحليل وقايع و وضعيت اين گونه خانوادهها، راهكارهايي هم جهت ترميم اين آسيبها در قالب روابط و مناسبات آدمهاي نمايش ارائه ميدهد. اين كه در هر شرايطي راه بازگشتي هست. علاوه بر اين ، در”شازده قورباغه” قصهاي دراماتيك روايت ميشود كه در آن موقعيتها و فضاهاي نمايشي قابل توجهي طرح و ايجاد شده است.
لازم به ذكر است كه احمد ايرانيخواه پيش از اين 13 نمايش اجرا كرده كه از آن جمله ميتوان به نمايش”آنتيگونه در نيويورك” نوشته يانوش گلوواتسكي اشار كرد.
پونه عبدالكريمزاده، فهيمه امنزاده، طوفان مهرداديان، فرزين صابوني و علي زريني بازيگران اين نمايش هستند. از عوامل ديگر اين نمايش ميتوان به مليحه مراديجعفري(مشاور كارگردان)، اصغر رضايي و مهدي ارجمند(دستياران كارگردان)، پيام فروتن(طراح صحنه)، محمدرضا جديدي(موسيقي) و سيدابراهيم حسيني(عكاس) اشاره كرد.
گفتني است ”شازده قورباغه” ساعت 20 هر روز به جز شنبهها در تالار مولوي اجرا ميشود.
2
نوشته شده در
9 Sep 2005ساعت 12:21  توسط سحر
|
پاى حرف هاى پرويز پرستويى به مناسبت بازى در تئاتر «فنز»
فشار مضاعف

اين بخش دوم از گفت و گويى است كه فقط به فنز محدود نمى شود و شيوه هاى حسى بازى پرستويى در تئاترها و فيلم هاى ديگر، نوع حفظ كردن ديالوگ ها، وضع و حال كلى تئاتر امروز ايران و حتى امكان يا عدم امكان تقليد از بازى بازيگران بزرگ سينماى دنيا را هم مطرح مى كند. حالا چند روز از آخرين شب اجراى فنز مى گذرد و اعضاى گروه كم كم دارند به سراغ كارهاى ديگرى مى روند. محمد رحمانيان كه تمرين و ضبط كار تلويزيونى گسترده اش را از چندى پيش شروع كرده و بقيه هم دورخيزها و برنامه هاى آينده شان را دارند. ولى طعم تلخ و شيرين فنز و شيوه به شدت غيرمستقيم اش در طرح مضمون تعصب و سرنوشت دردآور كسى كه تعصب مى ورزد و تحميل مى كند تا مدت ها در ذهن و ضمير اهالى تئاتر و حتى سينما كه مخاطب رحمانيان و گروه اش بودند، خواهد ماند. مى توانيم در برخورد با خيلى از اتفاقات و رفتارهاى تعصب آميز روزمره اطرافمان به جاى تاسف خوردن و مايوس شدن و رنج كشيدن سكوت كنيم و ياد سرنوشت آدم متعصب و سلطه جوى فنز بيفتيم.
• • •
•بيشتر به سراغ خود متن و جزئيات نقش فرانكى شلتون برويم. گفتيد اولش محمد رحمانيان چارچوبى را مشخص كرد و بعد در طول تمرين ها، متن نوشته و تكميل شد. آن چارچوب، چه بود؟ هسته كار چه بود؟
يادم هست دفعه اولى كه جمع شديم، محمد رحمانيان گفت چندى بعد از جام جهانى ۱۹۶۶ در انگلستان، جام جهانى براى مدتى گم شده و اين به شكل قطعى و با سند و تاريخچه در فوتبال ثبت شده. گفت داستان مان اين است كه خانواده اى داريم با طرفدارى شديد از منچستريونايتد بعد جوانى وارد اين خانوده مى شود كه طرفدار منچسترسيتى است و تعارضاتى شكل مى گيرد. در اين حد گفت و بعد، برگ هاى اوليه كار را رو كرد و چند صحنه اول را دورخوانى كرديم و كدهاى خاصى از طرف آقاى رحمانيان براى هر نقشى داده شد كه ضمناً نشان مى داد او كل كار را با وجود تكميل نكردن متن، در ذهن دارد و خطوط و مسيرهاى اصلى برايش روشن است. من طى همان مونولوگ اول، براى خودم يك كارنامه كلى از يك شخصيت ساختم. اين آدم، گوينده وضعيت آب و هوا در راديو است. همسرى دارد كه باز در راديو فال مى گيرد. با خواهر و برادر كوچك ترش كه بعد از مرگ پدر و مادر بزرگ شان كرده، زندگى مى كنند...
•پدر و مادرى كه باز در راه استاديوم يك بازى فينال منچستر يونايتد و آستون ويلا در تصادف قطار مرده اند!
شايد آن موقع اين در نمايشنامه قطعى نبود، شايد هم بود. يادم نيست. ولى مهم اين بود كه تمام دغدغه اين آدم طرفدارى از تيم محبوبش بود.
• از همين زاويه به نوع مرگ والدين اشاره كردم.
حتى علاقه شديد اين آدم به اين كه در راديو برنامه گزارش فوتبال داشته باشد، باز به طرفدارى از تيمش و اشتياق براى گزارش بازى هاى منچستر يونايتد برمى گردد. براى همين من نقبى زدم و در خودم جست وجو كردم كه ببينم از اين حس شديد متعصبانه اين آدم چه دستگيرم مى شود؟ بحث طرفدارى در حد Fan بودن، براى يك آدم چه شكلى مى تواند داشته باشد؟ فوتبال هاى اروپايى را از تلويزيون ديده ام. وقتى چهره تماشاگران را نشان مى دهد، ديده ام كه با چه حس و حالى نگاه مى كنند يا چه قدر روى قضيه تعصب دارند يا بگوييم برايشان اهميت دارد. در دنياى اطرافم هم گشت و گذارى كرده بودم و نمونه هايى يادم بود. با آقاى مرتضى احمدى رفاقت كرده ام. منزل شان رفته ام و به اصطلاح خودمان نان و نمك شان را خورده ام. مى دانم به چه شكلى طرفدار پر و پا قرص پرسپوليس هستند. خب، از طرف ديگر گذشته اين آدم، كارهايى كه كرده، سوابق مختلف اش، انديشه هايى كه دارد و جايگاه هنرى اش را هم مى دانم. با همين دانش و ديد خاص خودش نسبت به تيم محبوبش تعصب دارد. من براى شناخت علاقه تعصب آميز فرانكى شلتون، نمى توانستم فقط به همين آدم هاى فضاى هنرى و تعصبات تقريبى با دوز معقول بسنده كنم. يك موردش را از خود آقاى احمدى شنيده بودم كه در يك خانواده مى گذشت. دو برادر بودند كه يكى شان پرسپوليسى بود و آن يكى استقلالى و سال ها است كه اينها طرفداران اين دو تيم اند. وقتى دو تيم بازى دارند، اگر يكى برنده شود، برادرى كه طرفدارش است مى رود دم خانه آن يكى و از دم در شروع مى كنند به رجز خوانى و چه بخواهند و چه نخواهند بحث جدى مى شود و تا آخر شب همديگر را خونين و مالين مى كنند و برمى گردند خانه! دفعه بعد اگر آن يكى تيم برنده شود، برادر ديگر همين كار را مى كند و همين آبروريزى در محل و بين در و همسايه، مدام تكرار مى شود. دست خودشان هم نيست. من اين را در ذهنم وصل كردم به شرايط شهرى عجيب و غريبى كه بعد از بازى پرسپوليس - استقلال اتفاق مى افتد. شيشه هايى كه مى شكنند، ماشين هايى كه پنچر يا تخريب مى كنند. با پرچم هاى آبى و قرمز در فضاى شهر پراكنده مى شوند و حس مى كنند هر رفتار تخريبى شان، نوعى جان فشانى براى تيم محبوب شان است! اينها براى من كدهاى خوبى بود كه بدانم حس هوادارى دو آتشه از درون اين آدم ها مى آيد و هيچ منفعت طلبى يا ادا و تظاهرى در آن نيست. حتى در فوتبال هاى اروپايى وقتى هم نوايى هاى تماشاچيان را مى شنيدم، مثلاً در ليگ انگلستان، حس مى كردم مى فهمم كه چه چيزى در وجود اينها اتفاق مى افتد.ما به عنوان بازيگر اين كدها را داشتيم متن هم مرحله به مرحله جلو مى رفت ولى همه منتظر بوديم زودتر به انتها برسيم و ببينيم اين پازل هايى كه كنار هم چيده شده در آخر به كجا مى رسد؛ كه بعد برويم توى ريزه كارى ها و جزئيات را بچينيم. شخصيت ها را اين طورى شناختيم و بعد رحمانيان به تدريج اين شناخت را كامل كرد. ولى جالب اين بود كه خودش هم در طول تمرين ها و پيشبرد كار، شناختش كامل مى شد و شخصيت هايى را كه خلق كرده بود، از مسيرهاى تازه به مقصدى كه مورد نظرش بود، مى رساند. اين قصه تعصبى بود كه باعث تخريب فرديت آدم ها در يك جامعه كوچك خانوادگى مى شود و حتى باعث فروپاشى و ويرانى خانواده مى شود. تعصبى كه تا اين حد پيش مى رود، بايد خيلى از درون بجوشد و من بايد خيلى روى اين كار مى كردم. بخش عمده رسيدن به شخصيت فرانكى برايم از اينجا مى آمد.
• مى خواهم اشاره اى به ساختار فنز بكنم و به بحثى درباره بازى شما برسم. ببينيد، اين تعصب از اول حول محور فوتبال شكل مى گيرد. از وقتى كار شروع مى شود، خود رحمانيان هم مى داند كه اغلب تماشاچى هاى جدى تئاترش هم مقاديرى اهل فوتبال هستند و حتماً به آن جمله فرانكى عقيده نسبى دارند كه مى گويد «طرفدارى قانون خودشو داره» در حقيقت يك زمانى اين تابو بود و مى گفتند فلان روشنفكر خجالت نمى كشد حنجره اش را براى فوتبال پاره مى كند؟! يك دوره اى در سال هاى ۷۱ و ،۷۲ من و چند نفر ديگر كه آن موقع در مجله «فيلم» مطلب مى نوشتيم، درباره فوتبال و گزارش ها و علايق فوتبالى هم نوشتيم و انگار حالا بعد از سال ها ديگر روشنفكرها هم خجالت نمى كشند كه بگويند طرفدار فلان تيم اند يا حتى درباره فوتبال بنويسند. به اين ترتيب، نه فقط براى تماشاچى اهل ورزش، بلكه حتى براى تئاترى ها و به اصطلاح خواص هم نيمه اول كار تا قبل از آنتراكت، اين حس را ايجاد مى كند كه اين كارى است حول محور روابط آدم ها با هم و با فوتبال و هوادارى هايش. اما بعد از آنتراكت با خون بالا آوردن نانسى، مسئله آگنس و رفتنش، طرفدارى جى جى از منچسترسيتى و كتك كارى هاى فرانكى در متن مناسبات خانوادگى، تلخى ها رو مى شود و ديگر هر تماشاگرى بايد بفهمد كه مسئله طرفدارى و حواشى اش فقط براى نمك قضيه نيست، يك جلوه تمثيلى از تعصباتى است كه مى تواند در جامعه انگليس يا ايران وجود داشته باشد و زمينه اش به جاى هوادارى كور و شديد فوتبالى، مثلاً زمينه هاى جناحى يا سياسى يا ايدئولوژيك باشد. نشانه هاى مختلف و هوشمندانه اى هم در كار وجود دارد. بگذريم كه ديده ام نقدهايى را كه اين را نگرفته اند و فكر مى كنند رحمانيان كار مفرحى با زمينه فوتبال و درگيرى هاى داخلى يك خانواده بر سر آن نوشته و ساخته!
نه، كار صددرصد همين مضمونى را دارد كه گفتيد.
• بحث من اين است كه بار انتقال اين تم خيلى به دوش شخصيت فرانكى است. فرانكى يك تنه و به تنهايى نماينده اين تعصب است. يكى از دلايل اهميت آن ساختار دو نيمه همين است كه در نيمه اول ما فكر مى كنيم همه شايد به غير از نانسى، در اين تعصب شريك اند. ولى در نيمه دوم مى بينيم كه سانى از اولدترافورد مى ترسد و آگنس موقع فينال جام جهانى تلويزيون اش خاموش است! يعنى فقط فرانكى مى ماند كه سرسختانه پاى آن تعصب ايستاده و اين وظيفه سختى براى شماست. ضمناً اين از همان خصوصياتى است كه محمد رحمانيان را از من، استثنايى جلوه مى دهد. چون حتى از پديده اجرايى ساده اى مثل آنتراكت هم در مسير تنظيم ساختار دو نيمه اى و حتى دو لحنى كارش استفاده مى كند. ولى در عين حال، اين كه شما آن نمك هاى قضيه را از فوتبال كم كم بياوريد به اين طرف كه ما ببينيم آن تعصب نماينده چه مواضع وحشتناكى است، اهميت خودش را دارد.
يك نكته اى در اين كار وجود داشت كه به ميزان منفى بودن شخصيت فرانكى مربوط مى شد و اتفاقاً چند روز پيش با محمد رحمانيان درباره اش صحبت مى كرديم. چيزى كه مى خواهم بگويم، نظر اوست. با اين توضيح كه البته در كارگردانى آدم بسيار منصفى است. مى گفت از كسانى كه كار را ديده اند، به اين نتيجه گيرى رسيده كه در وهله اول، فرانكى آدمى است كه مى تواند نفرت همه ما را برانگيزد. تعصباتى دارد كه به هر قيمتى پايشان ايستاده و با اين تعصبات آدم ها را ويران مى كند. آگنس را از خانه فرارى مى دهد و او مجبور مى شود با جى جى برود كه تازه خودش هم گير و گرفت هايى دارد...
• كه در مورد جلوگيرى از ادامه فوتبال و بادنجان كاشتن پاى چشم آگنس، فرقى با فرانكى ندارد...
شايد. يا همين فرانكى با سانى كارى مى كند كه بارها از خانه مى رود و آن هم پايان سرنوشت و زندگى اش. يا با نانسى كارى مى كند كه مى رود و خداحافظى كامل مى كند و زندگى را تعطيل مى كند. اين آدم يعنى فرانكى مى تواند خيلى مورد محاكمه قرار بگيرد. ولى محمد رحمانيان نظرش اين بود كه من كمك كرده ام اين آدم را قابل قبول تصوير كنيم. در سينما هم خيلى اوقات اين كار را كرده ام.
• البته حتماً اقتضاى فيلمنامه هم مهم است. چون خيلى از بازيگران سينماى ايران انگار اصلاً از اين كه نقش منفى را منفى بازى كنند، وحشت دارند و مى خواهند حتماً توجيهاتى برايش بياورند. كارى كه مثلاً براندو در «اينك آخرالزمان» كاپولا يا رابرت دونيرو در «تنگه وحشت» برعكس اش را انجام مى دهند و وقتى قرار است نفرت انگيز جلوه كنند مى توانند به قدر كافى منفى باشند.
خب، معلوم است كه به اقتضاى فيلمنامه بستگى دارد. ضمن اينكه خودم هم چنين اعتقاداتى دارم. به خودم مى گفتم «جواد كولى» در فيلم آدم برفى كه فطرتش اين طورى نيست، از بد روزگار و در شرايط اطراف، به اين وضع دچار شده، يا در آژانس شيشه اى شايد حاج كاظم از خيلى جهات قابل دفاع نباشد. ولى به اقتضاى آن چيزى كه در فيلمنامه وجود داشت، كمك كردم اين آدم را قابل قبول كنيم. خودم هم دارم در همين جامعه زندگى مى كنم و يك جورهايى گاهى حق مى دهم كه چنين احوالاتى براى اين آدم پيش بيايد. اين نه كارش را به قول شما توجيه مى كند و نه از آن طرف باعث مى شود كه ذات او را هم بد بدانيم.سر كار فنز هم رحمانيان به عنوان صاحب اثر بسترى براى من به عنوان بازيگرش فراهم كرد كه دغدغه قديمى ام بود. سعى كردم خودم را در قالب آن شخصيت اتود بزنم و ببينم آيا مى توان اين آدم را چند درصد تبرئه كرد؟ يا دست كم به تماشاگر باوراند؟ چه جورى مى شود برائت اين آدم را گرفت؟ آيا فرانكى كه باعث مرگ برادرش مى شود يا دربه درى خواهرش و زنش، بايد برود ته چاه؟ بايد او را كشت؟
• خودتان چه جوابى به اين سئوال ها مى دهيد؟
ببين! من مدت ها با مار زندگى كرده ام، براى بازى در فيلم مار.
• كه همبازى تان مرحوم جلال مقدم بود...
بله. در حالى كه در عمرم هيچ وقت مارمولك هم دستم نگرفته ام، با مار كلى زندگى كردم.
• ولى براى نقش مارمولك خيلى بيشتر مطرح شديد!
خب ديگر... من فكر مى كردم همانطور كه در تصويرها ديده ايم، وقتى براى مار كبرى نى بزنى، خيلى خوب مى رقصد. در حالى كه در آن زندگى موقت با مار، فهميدم اصلاً اين طور نيست. قدعلم كردن اين مار هيچ ربطى به رقص ندارد و اصلاً اين كار را بلد نيست. اين ايستادن يك نوع حالت تدافعى است در برابر كسى كه نشسته و از نزديك برايش نى مى زند. كسى كه استاد اين كار بود و معركه گيرى هم مى كرد، برايم گفت و من اين را امتحان كردم. ديدم هر وقت دستم را مى برم طرف اين مار، درست همان حالت موقع نى زدن را به خود مى گيرد. يعنى مواظب است كه شما او را نزنى، دارد دفاع مى كند. اتفاقاً دفاعش هم طورى است كه اولش هشدار مى دهد. خاصيت مار كبرى اين است كه دفعه اول نمى زند. اولش يك حركتى مى كند و پس مى نشيند. اگر دستت را نكشى يا خودت عقب نشينى نكنى، بار دوم مى زند. مى خواهد مطمئن شود كه شما هنوز ايستاده اى و حتماً مى خواهى ضربه اى به او وارد كنى. به نظر من فرانكى هم همين خصلت ها را دارد. اگر كارى با او نداشته باشى، راهش را مى گيرد و مى رود. مثلاً آن جايى كه بايد بنشيند و غم برادرش را بخورد، واقعاً اين كار را مى كند. يا آنجا كه مى خواهد برود آن ضربدر را بزند يا در واقع شناسنامه سانى را باطل كند، نشان مى دهد كه چقدر برايش سخت و غم انگيز است. حتى انگار از رفتارهاى خودش تاسف مى خورد. من سعى كردم آن چيزى را كه رحمانيان مى خواست، در اجرا دربياورم. او مى گفت تو كارى مى كنى كه ما هم بخش لمپنى شخصيت فرانكى را ببينيم و هم بخش عاطفى و فرهنگى اش را. يعنى دو وجه از اين شخصيت را ببينيم.
• اين حالت دو بعدى خيلى به نفع متن و كار است. چون فرانكى به نماينده اى از تعصب تبديل مى شود كه بعدها كم كم مى بينيم خودش هم از سرنوشت تلخ و محتوم خود و بقيه دارد رنج مى كشد. آن اشك پايانى فرانكى در داستان خصوصى اين خانواده، گريه اى است براى تلخى اتفاقاتى كه ازش حرف زديم. ولى از يك جهت هم گريه اى است كه يك متعصب دارد پاى خود تعصب مى ريزد و براى سرنوشت تلخى كه خود «تعصب» دارد، گريه مى كند. تعصب، بيش از همه تنها مى ماند و رنج مى برد.
در اين مورد، نكته اى در ذهنم هست كه بهتر است بگويم. در پايان كار البته نمى دانم به چه شكلى درآمده و چقدر موفق يا ناموفق بوده. ولى در تمرين ها اتفاقى افتاد كه منجر به ايده اى در اواخر كار شد. آنجا كه فرانكى قوطى رنگ را برمى دارد و روى حرف اول اسم سانى ضربدر مى زند، وقتى برمى گردد و قوطى را مى گذارد، موسيقى شروع مى شود و فرانكى جلو مى آيد و توى صورت تك تك آدم هاى رديف جلويى نگاه مى كند و تبسم تلخى روى چهره اش مى نشيند. رحمانيان مى خواست طورى بشود كه اين انگار يك جور ابراز ندامت است. انگار مى خواهد به آن جماعت بگويد كارهايى را كه كرده ام، مى پذيرم. انگار به شكلى متنبه مى شود.
• آن لحظه، براى تماشاچى هم حسابى غافلگيركننده است. چون مشخصاً در چشم چند نفر نگاه مى كند و انگار مى گويد ديديد سرنوشت من و تعصباتم به كجا كشيد؟ لبخند خيلى تلخى مى زند كه وقتى در بعضى اجراها با فروافتادن اشكى از چشم شما همراه و همزمان مى شود، حال و روز فرانكى و سرانجام تعصب را خوب تر نشان مى دهد. در واقع ما مقدمه اين آگاهى فرانكى نسبت به وضع و حالش را قبلاً يكى دو جا ديده ايم. يكى جايى است كه نانسى موقع رفتن به او مى گويد «تو طرفدار خودتى» فرانكى چند لحظه به فكر فرو مى رود و ما كاملاً مى بينيم اين را. طورى بازى مى كنيد كه گويى فرانكى يك لحظه فكر مى كند نكند بقيه راست مى گويند...
دقيقاً، كه البته سعى مى كردم اين حس زياد نشود و حالت اغراق نداشته باشد. نبايد طورى مى شد كه مثل يك لحظه تحول به نظر بيايد و همه چيز عوض شود. سريع برش مى گرداندم و باز همان فرانكى خودخواه و خودراى را مى ديديم.
• يكى هم جايى است كه سانى مى گويد هميشه از اولدترافورد مى ترسيده. ظاهراً شيفته منچستريونايتد است، ولى از استاديوم اختصاصى تيم مى ترسد و فرانكى خيلى جا مى خورد كه...
كه چقدر به اين بچه فشار آورده است. روزهاى اولى كه اين ميزانسن ايجاد شد، براى خودم تصويرى خيالى ساختم. تخيل كردم كه سانى هميشه از شلوغى و نعره كشى هاى دسته جمعى در اولدترافورد چه هراسى داشته. بعد خيال كردم كه او رفته در تاريكى اولدترافورد و ديده هيچ كس آنجا نيست و چقدر خلوت و مرده است. اين جورى استاديوم بزرگتر به نظر مى رسد و اين تصوير، كلى فضاى ذهنى و حسى بهم داد. اين هم يك تيك يا تلنگر جدى براى فرانكى بود كه فكر مى كند انگار خيلى خطا رفته.
• و بعد مى رسد به آگاهى از فرجامش در آن نگاه چشم توى چشم با تماشاچى.
آنجا ديگر اشكالى ندارد اگر طورى پيش برويم كه اين مثل يك لحظه تحول به نظر برسد. چون ديگر كار به انتها رسيده و وقتى نمانده كه بخواهيم نتيجه اين تحول را در رفتار فرانكى ببينيم. فايده اى هم نداشت اگر اين طور مى شد. موضوع همان است كه گفتيد: اين خود «تعصب» است كه دارد مى فهمد چه كرده و كارش به كجا كشيده.
•فرض كنيد يك بازيگر آنقدر در خودش و در نقش كند و كاو كند كه هميشه دليل يا انگيزه يا لااقل احساسى را كه باعث رفتارهاى شخصيت مى شود، براى خودش پيدا كند. در اين صورت او آن كاراكتر را از درون فهميده و دليل هر عملش را ادراك كرده. پس كثيف ترين شخصيت ها را هم مى تواند طورى نشان دهد كه از درون خودش، منطق خودش را داشته باشد.
كاملاً به اين معتقدم. من در تمام كارهايى كه مى كنم دغدغه ام اين است يا لااقل دوست دارم به لحظه لحظه آن شخصيت فكر كنم. خيلى از مسائل قبل و بعد از مرحله اى كه داستان در آن مى گذرد را توى ذهنم تخيل مى كنم. يكى از چيزهايى كه به لحاظ روانى رويم تاثير زيادى مى گذارد دست خط است...
•توى تمرين ها ديدم كه متنى در دست داشتيد با نوشته هايى به چندين رنگ مختلف!
بله. يادم است كه در فيلم «آدم برفى» هم اين كار را كردم. اينجا هم روى نوشته محمد رحمانيان متن را يك بار دوباره نوشتم. يعنى در واقع پررنگش كردم. بعد هم يك بار كل نمايش را از اول نوشتم. تمام جاهايى را كه فرانكى هست مثلاً با سبز و توضيحات را با نارنجى نوشتم.
•روش عجيبى است. كمى شخصى يا حتى خرافاتى به نظر مى رسد. ولى در واقع اين كار به لحاظ ذهنى، موقعيت ها را برايتان تفكيك مى كند، نه؟
دقيقاً. انگار همه چيز متن در ذهنم شكل مى گيرد. چون روى نوشتن خودم تاكيد مى كنم. روى تمام كلمات و لحظاتش فكر مى كنم. تمام لحن ها برايم به وجود مى آيد و تمام لحظات برايم شكل مى گيرد. اين جورى حس مى كنم همه جاهايى كه دليل يك ديالوگ يا حس يا رفتار يا واكنش شخصيت برايم روشن نيست، هنوز جاى مكث كردن و غوركردن دارد و تا به قدر كافى مكث نكنم و با پرس و جو از كارگردان و نويسنده كه در اينجا بودند- و همين طور بازيگران و همكاران ديگر به نتيجه نرسم، به نوشتن نسخه دست خطى خودم هم نمى رسم.
•مثل شخصيت لئونارد شلبى در فيلم «به يادآور/ Memento» كه فقط به دست خط خودش اعتماد دارد (چون حافظه كوتاه مدتش را از دست داده!)
حسم همين است. اگر متنى را با دست خط ديگرى حفظ كنم، احتمال ريپ زدن و تپق زدنم بيشتر مى شود. حتى در مورد خاص فنز چون گاهى سرعت ديالوگ هاى فرانكى شلتون خيلى بالا است و تسلط روى آنها خيلى مهم است، بعد از تمام اين كارها يك روز متن را كنار گذاشتم و همه ديالوگ هاى خودم را از حفظ روى كاغذ آوردم تا مطمئن شوم آن طورى كه بايد در ذهنم مانده اند. فقط اين طورى حس مى كنم متن در ذهنم حك شده و مى توانم براى اجرا اعلام آمادگى كنم.
•براى اين آمادگى پيشاپيش ديگر چه عادت يا روش شخصى اى داشته ايد كه در كار به خصوصى به كار گرفته باشيد؟
گاهى روش ها طورى است كه آدم يادش مى ماند. در تمرين هاى «عشق آباد» چيزى پيش آمد كه اينجا مى توانم به آن اشاره كنم. اوايل تمرين ها يكهو وضعى پيش آمد كه ۴۸ ساعت به سفر شمال رفتيم. همه به طور عادى در سفر برنامه شان به هم مى ريزد و وقت ناهار، صبحانه مى خورند و...
•و اين وضع در شمال به طور ويژه اى تشديد مى شود!
بله. ولى من از روى عادت اين طورى نمى شوم. همه چيز همانى است كه در زندگى عادى هست. يعنى صبح زود بيدارم، فرقى هم نمى كند كه شب يا بعد از نيمه شب، چه ساعتى خوابيده باشم. آنجا كه رفتيم من متن «عشق آباد» را با خودم برده بودم كه از فرصت استفاده يا شايد سوء استفاده كنم. اولين شب كه به صبح رسيد همه خواب بودند و من پا شدم و زدم بيرون. از در ويلاى دوستمان كه بيرون آمدم ديدم سگى آنجا نشسته. محلى و آرام بود. من راه افتادم و سگ هم با من آمد. رفتم توى جنگل و سگ هم آمد. نشستم گوشه اى و شروع كردم به مرور ديالوگ ها با خودم. ديدم سگ هم نشسته و دارد همين جور مرا نگاه مى كند! كم كم سگ برايم به همبازى يا Partner بازى تبديل شد انگار كاملاً با او حس تبادل داشتم. سگ آرامى بود و به شكل عجيب و غريبى نشسته بود و نگاه مى كرد. پيش خودم حس مى كردم لابد دارد گوش هم مى كند! ديالوگ هاى آدم هاى مقابل را توى ذهنم مى گفتم و كاملاً با حس يك همبازى با او پيش مى رفتم. فردايش هم كه صبح راه افتادم بروم طرف جنگل، باز سگ پا شد و با من آمد و همان ماجرا...
•تكرارش ديگر خيلى عجيب است!
واقعاً جالب بود. همان مبادله ادامه داشت و انگار باز سگ داشت گوش مى داد!
•اين يكى هم مثل ارتباط بى كلامى است كه بين گوست داگ و آن سگ سياه در فيلم جارموش شكل مى گيرد! فقط با نگاه.
براى خودم هم جالب بود كه دارم آن را بازگو مى كنم. بعدازظهر روز دوم آن سفر توى ويلا همه را نشاندم و گفتم مى خواهم «عشق آباد» را تنهايى برايتان اجرا كنم و بدون استفاده از متن اين كار را كردم. وقتى بعد از ۴۸ ساعت برگشتيم تهران و رفتم سر اولين جلسه دورخوانى و تمرين جمعى متن را دستم نگرفتم. بچه هاى گروه تعجب كردند چون هم كارم چند نقشى بود و هم پرحجم. ولى به ميرباقرى گفتم كه ديالوگ ها در ذهنم است و همين شد.
منبع: شرق
2
نوشته شده در
6 Sep 2005ساعت 11:53  توسط سحر
|
2
نوشته شده در
4 Sep 2005ساعت 14:4  توسط سحر
|
گفت وگو با «حبيب رضايى» به مناسبت بازى در نمايش فنز
عاطفه گم شده خانواده شلتون

«هر كس بالاخره بايد يه روزى بزرگترين كار زندگيش رو انجام بده.» اين يكى از بهترين جمله هاى نمايش «فنز» و شخصيت «سانى» است. سانى برادر شيرين عقل فرانكى كه از اتفاق عاقل ترين فرد خانواده شلتون است از خود هيچ اراده اى ندارد. او قرار است روزى كار مهم زندگى اش را كه يك شب در كافه سرخ ها موقع آشنايى و رقص با يك دختر بلژيكى در شرف وقوع بوده و به خاطر خشم و كتك هاى برادر ناتمام مانده انجام دهد و مى دهد كه... قرار گفت وگو را بلافاصله بعد ديدن نمايش در حالى كه همه مشغول ترك سالن چهارسو بودند گذاشتم. قرار شد به شرق بيايد كه راس ساعت هم آمد. پسرى آرام و دوست داشتنى در عين حال ريزبين كه هيچ حركتى از ديدش پنهان نمى ماند. مى گويد ناخودآگاه تمام حواسم به حركات ديگران است و مى گويم شايد به خاطر همين است كه بازيگردان شدى. مى گويد عاشق بازيگرى هستم به سه «ف» علاقه دارم. فنز، فيلم و فوتبال.«حبيب رضايى» بازيگر نقش سانى در نمايش فنز با بازى درخشانش نشان داد كه بازيگرى را مى شناسد و هيچ چيز برايش بالاتر از اين حرفه نيست. از بازى اش در فنز پرسيدم و نحوه حضورش در كارهاى رحمانيان و رسيدن به شخصيت «سانى». از شباهت سانى با «قدرت» اينجا چراغى روشن است گفتيم و از علاقه اش به بازيگردانى. به همه سئوالات با انرژى پاسخ مى داد مثل شخصيت «سانى». اما قبول كنيد نمى توانستم با حبيب رضايى گفت وگو كنم ولى صحبتمان به بحث بازيگردانى كشيده نشود. ولى حيف كه قرار بود مصاحبه ما درباره نمايش «فنز» باشد. براى همين مجبور شديم فقط بخشى را كه مربوط به نمايش فنز است چاپ كنيم. او بى شك يكى از موفق ترين بازيگردان هاى سينما و تلويزيون است. بازيگردانى فيلم هاى مهمى چون مارمولك، به رنگ ارغوان، يك تكه نان، من ترانه ۱۵سال دارم و.... اين اواخر هم انتخاب بازيگر مجموعه تلويزيونى «شهريار» به كارگردانى كمال تبريزى. شايد يكى از اين موفقيت ها بزرگترين كار زندگى حبيب رضايى باشد كه بايد يك روزى انجامش مى داد.
• • •
•يك سرى مرزبندى هايى هميشه در مورد بازيگران تئاتر و سينما مى شود. اينكه مى گويند فلان بازيگر بچه تئاتر است و فلان بازيگر بچه سينما و تلويزيون. شما اين مرزبندى ها را قبول داريد؟ و حالا خودت را از سينما مى دانى يا تلويزيون؟
من اصولاً خودم را بچه اميرآباد تهران مى دانم، چون از اول عمرم تا الان آنجا زندگى كردم ولى در زمينه كارى، به نظرم اين مرزبندى ها ذهن ما را تنبل مى كند و باعث مى شود يك سرى از ويژگى ها و خصوصيات در اين طبقه بندى ها از بين برود و ديده نشود.من عاشق «بازيگرى» هستم، تا الان ۱۲ سال آخر عمرم را وقف آن كردم و تصميم دارم بقيه اش را هم به همين منوال طى كنم. اصولاً برايم «چه» چيزى را بازى كردن و «چگونه» بازى كردن خيلى مهمتر از «كجا» بازى كردن است...
در ثانى دقيقاً نمى توانم تشخيص بدهم اين «اهليت» مرزبندى شده، بر چه اساسى شكل مى گيرد، آيا كسى كه تئاتر هاى كمتر ولى بهترى بازى كرده «اهل» مى شود يا كسى كه هر سال چندين نمايش متوسط و ضعيف را كار مى كند؟ يا اين كه كسى ۱۰ سال پيش يكى دو تا تئاتر كار كرده و ديگه موقعيتى براى حضور پيدا نكرده و اگر هم پيدا كرده اصلاً انگيزه اى براى كار ندارد، همچنان «اهل» اين منزل است اما بازيگر سينما كه مشتاقانه منتظر فرصتى براى روى صحنه آمدن بوده ولى هرگز نوبت بهش نرسيده را نمى شود جزء اين خانه به حساب آورد؟ من اينها را نمى دانم.
•اما اين را قبول داريد كه «بازيگرى» در تئاتر برخلاف سينما در صحنه شكل مى گيرد؟
صددرصد. در زمينه بازيگرى، متر و معيار و سنگ محك قطعاً نحوه حضور و ميزان تاثيرگذارى روى صحنه تئاتر است. به قول آن استاد اروپايى: صحنه تئاتر تنها جايى است كه آدم ها را به اندازه خودشان نشان مى دهد، در تلويزيون كوچكتر و در سينما بزرگتر نمايش داده مى شوند. روى صحنه تئاتر، بازيگر به اندازه توانايى ها و ناتوانايى خودش ديده مى شود و جايى براى پنهان شدن و حتى اصلاح كردن اشتباهاتش ندارد.در مديوم هاى تصويرى، «تدوين» كلى به داد من و همكاران من مى رسد و باعث مى شود اشتباهاتمان هرگز ديده نشود و حتى خودمان هم يادمان برود با چه مشقتى بعضى صحنه هاى ساده را به سرانجام رسانديم.
• برخى بازيگرى در تئاتررا براى رسيدن به سينما مى دانند.شما اين پروسه را قبول داريد؟
نه لزوماً. چون به سادگى مى توان بازى هاى بدى در تئاتر ديد كه در سينما به آن اندازه آزاردهنده نخواهد بود (به خاطر همان امكاناتى كه براى پردازش تصوير استفاده مى شود مثل تدوين و موسيقى و....) و يا بازى هاى خوبى در سينما به كرات ديده مى شود كه قابل تكرار روى صحنه نخواهد بود و يا از زاويه ديگر، در تئاتر هم مى شود به اندازه كادر بسته در سينما بازى كرد (همان close up معروف!!) و يا در يك صحنه اى از فيلم شايد لازم باشد به اندازه حضور روى صحنه تالار وحدت غلوشده بازى كرد.در هر حال منظورم اين است كه بايد اين قابليت انعطاف در روح و جسم بازيگر نهادينه شده باشد كه بر حسب شرايط و موقعيت بتواند در هر مديوم، كاملاً «به اندازه» بازى كند يا بهتر بگويم حضور داشته باشد....
• حبيب رضايى، چقدر پايبند محدوديت هاى بازيگرى نوبتى در تئاتر و سينما و تلويزيون است؟
فكر مى كنم به اندازه كافى در اين حرفه محدوديت هاى ناخواسته ما را احاطه كرده است كه ديگر لازم نباشد خودمان هم به آنها اضافه كنيم.شكل ايده آل اين است كه به صورت گردشى در سه پايگاه اعلام حضور كنيم اما «به چه قيمتى» مشكل اصلى است. يعنى اينكه به صرف نوبتى بودن آيا درست است كه در هر كار تلويزيونى شركت كرد؟... يا مثلاً چون چند سال كار صحنه نداشته ايم به هر دعوتى جواب مثبت بدهيم؟ حداقل براى خودم امكان حضور در هر سه جايگاه را هميشه ايجاد مى كنم و مترصد كار خوب هستم. اما اصرارى ندارم كه به نوبت حاضر شوم. اساساً ميزان بهره مندى روحى، روانى كار برايم معيار اصلى است.(چه جمله كليشه اى !!!)... ساده تر بگويم، در مورد شخص خودم به اين شناخت رسيده ام كه متوجه باشم در چه زمانى و در چه كارى حضور يا عدم حضورم مى تواند براى موقعيت كارى يا تغذيه روحى حبيب رضايى مفيد باشد.
|
|
|
•يك نمونه مثال مى زنيد؟
ببينيد امسال در ارديبهشت فيلمى براى بازى به من پيشنهاد شد. من ۴ سال است كه مقابل دوربين نرفته ام (گرچه صداقتش را بخواهيد كاملاً حضور به عنوان انتخاب بازيگر و بازيگردانى در فيلم هاى مارمولك، به رنگ ارغوان، و يك تكه نان برايم اقناع كننده و بسيار لذت بخش بوده است و جاى حسرت باقى نمى گذارد) همزمان تمرين هاى «فنز» هم در پيش بود. سال گذشته هم نمايش «آواز قوى آنتوان چخوف» را با محمد رحمانيان كار كرده بودم پس ظاهراً نوبت كار تصويرى بود....اما بى درنگ و بدون حتى ذره اى ترديد تمرين نمايش «فنز» را به بازى در آن فيلم مقدم دانستم براى اين كه مطمئن بودم و هستم كه بازى و حضور در اين نمايش فارغ از كيفيت و خوبى و بدى بازى من، مى تواند نقطه عطفى در كارنامه كارى و زندگى من باشد، كه بود. هر روز از روزهاى تمرين و اجراى «فنز» براى من بدون اغراق مملو از درك و شناخت جديدى بود از خودم، اطرافم و چيزى كه به عنوان بازيگرى مى شناسم.
• و حالا اگر بازى ات در نمايش فنز درخشيده، به دليل درست طى شدن همين مسير است.
راجع به «درخشيدن» خودم گرچه شنيدنش خيلى لذت بخش است اما به شدت با ترديد به آن فكر مى كنم، اما اگر كل كار اينچنين مورد استقبال قرار گرفته، فكر مى كنم در كنار مسائل تكنيكى مثل متن دقيق، كارگردانى هوشمندانه و بازى بزرگان (در كنار ما كوچكان!)، به خاطر حضور بى واسطه و بى دريغ همه گروه بوده، در كل جريان، از تمرين تا امروز اجرا.از پرويزپرستويى بزرگوار گرفته تا همه بچه هايى كه به شكل بسيار حرفه اى اما كاملاً صادقانه در پشت صحنه فعاليت داشتند، خود و زمان و زندگى شان را وقف اين كار كردند.شخصاً هم دغدغه شبانه روزى ام اين بوده كه نقطه ضعف كار نباشم و رسيدن به اين هدف در گروهى كه حتى قبل از اجرا كلى توقع ازش هست، كار خيلى سختى بوده، اميدوارم از پس آن برآمده باشم.
•چه طور براى اين نمايش انتخاب شدى و چقدر در جمع شدن اين گروه تاثيرگذار بودى؟ به هر حال شما انتخاب بازيگر مى كنيد و در دو نمايش هم با محمد رحمانيان تجربه كارگردانى مشترك داشتيد.
محمد رحمانيان معمولاً از وقتى كه فكر يك نمايشنامه به ذهنشان مى رسد تا شروع تمرين، در كنار تحقيقات مفصلى كه انجام مى دهند به نقش ها و نقش آفرينان همزمان فكر مى كنند.در مورد اين كار هم از يك سال و نيم پيش كه به صورت جدى مطرحش كردند مى دانستيم كه اسكلت كار بر چه مبنايى است و حدوداً چه كسانى قرار است كه نقش داشته باشند. من اصولاً در هر كارى كه حضور دارم به شدت به حريم هاى شغلى احترام مى گذارم و ياد گرفته ام فقط براساس عنوانم اظهارنظر كنم.البته در مورد تئاتر و مخصوصاً گروه خوبى كه همكارى هشت ساله اى را با هم ادامه مى دهيم به علت نزديك شدن ذهنيت ها، مشورت هايى صورت مى گيرد و نتيجه هايى به دست مى آيد كه حداقل من در حد خودم سعى مى كنم به بهترين شكل درصدد تحققش بر بيايم.
و از آنجايى كه به شدت اعتقاد دارم، نتيجه هر كارى نشانه تائيد يا رد مسيرى است كه طى شده، فكر مى كنم استقبال از اجراى نمايش «فنز» مهر تائيدى است براى انتخاب اين تيم اجرايى.
•در مورد سانى اين سئوال مطرح مى شد كه سانى شباهت زيادى به شخصيت «قدرت» در فيلم «اينجا چراغى روشن است» دارد. اين بحث ها در مورد بسيارى از بازيگران مطرح مى شود. اينكه فلان نقش شبيه فلان نقش شده و يا.....خودت چقدر با اين نوع نگاه موافق هستى و اصلاً اين شباهت را قبول دارى؟
اولاً من هيچ بازيگرى را سراغ ندارم كه حاضر باشد بپذيرد نقش هاى شبيه به هم بازى كرده...چون براساس يك قرارداد نانوشته اين گويا يك ننگ و لكه تاريكى خواهد بود بر كارنامه كارى و حرفه اى بازيگرى...ببينيد، براى خلق يك شخصيت اطلاعات خام يا شايد بهتر بگويم تك بعدى وجود دارد به نام فيلمنامه يا نمايشنامه كه از يك پردازشگرى به نام ذهن و خلاقيت بازيگر عبور مى كند اما قبل از ارائه شدن به مخاطب، توسط يك راس هرمى به نام كارگردان بازرسى و بازبينى و بازخوانى مى شود.خب در اين پروسه وقتى اولى و سومى كاملاً باهم متفاوت هستند، عامل دوم يعنى بازيگر تا چه حد قادر خواهد بود كه محصول را يكسان توليد كند؟... من در مورد مشابه بودن حرفى ندارم كه با اين نگاه شايد همه مردم جهان را هم بشود شبيه هم فرض كرد، چون همگى دوتا چشم دارند، يك بينى، يك دهان و...اما جدا از تفاوت ماهوى شخصيت سانى و قدرت در فيلم «اينجا چراغى...» ذهن قضاوت كننده و صاحب اثر چقدر مى توانند يكسان ارزيابى كنند؟ظرفى در مقابل من قرار مى گيرد با مختصاتى به نام «سانى». من بايد بتوانم خودم را در اين فضا جا بدهم. اين چالش جذاب ترى است كه ببينم تا چه اندازه قادر خواهم بود فرض ديگرى از به اصطلاح «شيرين عقل» بودن را به تصوير بكشم، تا اينكه از ابتدا به دليل امكان تشابه اين دو نقش، خيال خودم را راحت كنم و بگويم نه اينها حتماً يكسان خواهند بود...من اصلاً منكر نمى شوم كه بايد بتوانم فضاها، آدم ها و خلق و خوى جديدترى را به تصوير درآورم، اگر در اختيار داشته باشم اما هرگز هم نمى خواهم دچار اين توهم شوم كه صرف «متفاوت بودن» صاحب ارزش است.شايد اين كه بتوانى دو شخصيت هم ريشه را به دو شكل متفاوت معرفى كنى، تمرين و تمركز سخت تر و بيشترى را طلب كند، تا اينكه مثلاً يك بار بى دست و پاى عاشقى باشى و جاى ديگر قاتل ساكت و مرموز.من به شخصه تا امروز تاوان زيادى داده ام كه از تكرار بپرهيزم. بعد از «آژانس شيشه اى» بدون اغراق تا ۳ يا ۴ سال تمامى فيلم ها با مضمون مشابه به من پيشنهاد شد اما به دليل اينكه اولاً ارزش آن نقش در تكرار نشدنش بود و ثانياً به دليل اينكه دقيقاً مى توانم راجع به خودم تشخيص دهم در چه كارى قادرم تلاش كنم كار متفاوتى ارائه دهم و در چه كارى نمى توانم، از پذيرفتن حضور در آن فيلم ها كه يكى يا دو تا هم بسيار فيلم هاى خوبى هم شدند، پرهيز كردم و امروز با اطمينان بيشترى مراقب اين نكته هستم. و بهايش را با لذت مى پردازم.
•برخى كارگردان ها از روى بازى هاى گذشته يك بازيگر به او نقش مى دهند به جاى اينكه بيايند از او يك بازى جداگانه و جديد بگيرند.
اين كه يك مشكل ازلى و گويا ابدى در كار ماست. من به شخصه سعى كردم در كارهايى كه انتخاب بازيگر يا بازيگردانى مى كنم كاملاً ضد اين تفكر محافظه كارانه پيش بروم اما حتى بعضى كارگردان هاى بزرگمان هم مقوله اى به نام «بازيگرى»را اصلاً از ذهن خود پاك كرده اند و اصرار دارند براساس حس شخصى كه از يك بازيگر به عنوان يك آدمى كه مقابل ما نشسته و به آنها منتقل مى شود قضاوت كنند. درد بزرگى است، خدا شايد درمان كند!
•مثال دقيق ترى داريد از نقشى كه به شما پيشنهاد شده ولى شما به علت اينكه فكر مى كرديد نمى توانيد چيزى به آن اضافه كنيد، رد كرده باشيد؟
براى اينكه به بحث شباهت نقش ها نزديك باشد، مى توانم از فيلم خواب سفيد نام ببرم كه هنرمند و دوست بسيار مورد احترام و علاقه من، جناب جبلى با لطف هميشگى خودشان و پيشنهاد فوق العاده شان براى بازى در اين فيلم من را شرمنده كردند. اما گفتم به نظرم هيچ كس به غير از خودشان نمى توانند از پس ظرافت هاى اين نقش بر بيايند و من فكر مى كنم توانايى اضافه كردن و ارائه يك كار جديد در اين موقعيت را ندارم.... نتيجه اش هم كاملاً اين نظر را تاييد كرد. چون با حضور خلاقانه ايشان يك فيلم بسيار لطيف و انسانى ساخته شد كه شخصاً جزء آرشيو خودم دارم و از ديدنش هربار لذت مى برم.
•و حالا بعد از در نظر گرفتن اينها چه تصميمى براى ايفاى نقش «سانى» گرفتيد ؟
صداقتش را بخواهيد ، تصميمى نگرفتم. آقاى رحمانيان مثل همه كارهاى ديگرى كه به صحنه آورده اند، با يك متن ۳صفحه اى تمرين ها را شروع كردند. البته قبلش طى يك نشستى، توضيحات جامعى از هر نقش و تعريف خودشان را از هر شخصيت گفتند و بر اساس اين مختصات، دورخوانى ها شروع شد و كم كم شخصيت ها شكل و چارچوب خودشان را پيدا كردند. اولين نكته اى كه در مورد «سانى» برايم جذاب بود، ميزان انرژيك بودن و فعاليت فيزيكى اش در صحنه هاى مختلف بود، پس اولين قدم شايد براى من افزايش آمادگى جسمانى بود.
•كاراكتر «سانى» خيلى انرژى بر است. به نوعى كه در اكثر صحنه هاى نمايش، حضور فعالى دارد و كارهاى غيرعادى انجام مى دهد. شايد بتوان گفت كاراكتر «سانى» و «فرانكى» به شدت از بازيگر انرژى مضاعف مى گيرند.
البته نمى دانم «عادى» را چه مى دانيد، چون به نظرم همه اعضاى خانواده در بعضى لحظات به تعبيرى، عكس العمل عادى ندارند، اما «سانى» به دليل اينكه دنياى اطرافش را ساده تر از بقيه مى بيند و تحليل و سياست خاصى را به شكل معمولش دنبال نمى كند، به نظر مى آيد عكس العمل هايش غيرعادى تر است. و خب انرژى يك پسربچه سيزده يا چهارده ساله را هم دارد.
•كاراكترهاى نمايش فنزهركدام براى خودشان يك شخصيتى دارند و هركدام يك تعريف جداگانه. اما «سانى» در اين بين يك شخصيت جدا و كاربردى متفاوت نسبت به بقيه دارد. از ابتدا تعريف خود شما از آدمى مثل سانى چه بود؟
تعريف «سانى» به نظرم همان چيزى است كه در متن وجود داشت و حالا به اندازه بضاعت من روى صحنه ديده مى شود.اما هر كسى مى تواند تعبير خودش را داشته باشد. به نظر من، سانى عاطفه گم شده خانواده «شلتون» است. سانى از نظر من همان كاركردى را در خانواده اش دارد، كه حرف S در زبان انگليسى دارد، يعنى باعث «جمع» شدن مى شود. همون كاركردى را كه حرف S در مورد عبارت فنز دارد، يعنى نبودنش باعث فرديت مى شود. فكر مى كنم حضور «سانى» در جمع ماندن اين خانواده پرتشنج خيلى موثر بوده.ديگر اعضاى خانواده، هر كدام مى توانند به طور مستقل به حيات خودشان ادامه بدهند، اما به نظرم سانى فقط به واسطه هريك از اينها و مخصوصاً فرانكى، قادر به زندگى است...
•اين نوع صدا و نحوه آرايش مو و رقص را چطور در نقش گنجانديد؟
نحوه آرايش مو از ابتدا در متن با جزئيات پيش بينى شده بود. و همچنين رقصيدن كه تنها كارى است كه «سانى» عاشقانه انجام مى دهد و در طول نمايش به علت آن هم پى مى بريم. نحوه گويش هم به مرور براساس قالبى كه ديالوگ هاى شخصيت داشت شكل گرفت.
•چقدر با پايان نمايش فنز موافقيد؟
تنهايى فرانكى در پايان نمايش دردناك و در عين حال جذاب است و به نظرم آنقدر قابل درك است كه من نمى توانم پايان ديگرى برايش متصور شوم.
•حرفه بازيگردانى در سينما و تلويزيون ما چند سالى است كه جا افتاده و به نوعى اكثراً با آن ارتباط برقرار كرده اند. شما هم يكى از كسانى هستيد كه در بسيارى از فيلم هاى مهم سينما اين سمت را به عهده داشتيد و به خوبى از عهده آن برآمديد. به نظر شما اين حرفه چقدر در تئاتر مورد استفاده قرار مى گيرد؟ يا لزوماً در تئاتر نيازى به بازيگردان نيست؟
در تئاتر آنقدر پروسه تمرين طولانى است كه كارگردان و بازيگران قادرند در طول اين پروسه به كاراكتر مورد نظر برسند بنابراين نيازى به شخص سومى براى تسهيل اين جريان نيست.اصولاً در مورد تعريف بازيگردانى، حرف و حديث بسيار است كه مايلم حتماً در زمان مناسب در مورد آن صحبت شود. البته شايد بهتر باشد دوستانى كه از حضور اين حرفه در مراحل مختلف توليد فيلم بهره برده اند، راجع به آن اظهار نظر كنند. چون ظاهراً به قول استاد بيضايى، «فراموشى» هنر فراگيرى شده است، گاهى لازم است به ياد بياوريم يا به يادمان بياورند..... بگذريم.
•حبيب رضايى مسير پيچيده و سختى را طى اين چند سال پشت سر گذاشته. هم بازيگرى كرده، هم بازيگردان بوده و هم بازيگرى را تدريس كرده. از اين مسيرى كه طى كرده اى راضى هستى؟
راه پيچيده اى نبوده اما سختى هاى لذت بخش خودش را به قدر كافى داشته است. خوشحالم در حرفه اى كه تمام زندگى ام را وقف آن كرده ام، وجود بى وجودى نبودم. خوشحالم كه در سى و پنج سالگى گذشته اى دارم كه در آن اثرى گذاشته ام شايد خيلى كوچك، شايد خيلى بزرگ، خوشحالم كه در زمانه اى كه قدرنشناسى ارزش شده است من هنوز با افتخار شاگردى اساتيدم را قدر مى دانم، خوشحالم كه از حسرت نقش هايى كه بوده اند و سهم من نشده اند انرژى گرفتم تا اميد به نقش هايى كه سهم من خواهند بود و هنوز نيستند را در دلم زنده نگه دارم، خوشحالم كه مى توانم با تقسيم تجربه هايم آنها را تازه كنم و از بودن در «فنز» و داشتن «سانى» هم راضى ام.
منبع: شرق
2
نوشته شده در
28 Aug 2005ساعت 19:1  توسط سحر
|